سکوت؟ آرام ِ نا آرام؟!
دوست ِ عزیز من،
تو این چند روز که شادی و غم، هر دو همراهم بود، تنها کاری که می توانستم بکنم، شادی و پایکوبی و نا آرامی(!) بود، به جای خود و غم و سکوت و تفکّر و آرامش، به جای خود.
عزیز ِ من، عقیده دارم که حق ندارم دیگران رو در غم های خودم شریک کنم، غم من، فقط به من تعلق دارد و نه به هیچ کس دیگر؛ اینجا ست که سکوت می کنم و آرام بودن، حق من است. من اگر سکوت می کنم، به پای هیچ چیز دیگر نگذار. سکوت می کنم؛ مرموز نیستم!
همیشه نباید آرام بود. وقتی جسورانه و بی پروا صحبت می کنم، نتیجه این می شود که فلان استاد، به طور باور نکردنی، انگشت اشاره را به سمت من هدف می گیرد و می گوید:« من از همون اوّل می خواستم بگم تو همون کسی هستی که به درد این پروژه می خوره!» ؛ که اتفاقاً قبل تر هم این اتفاق افتاد. یادته؟
عزیز ِ من، حق، گرفتنی ست، نه، دادنی! سکوت و آرام بودن، همیشه به نفع ما نیست. خیلی وقت ها باید محکم بود و حرف زد، چیزی که دیگران، شاید، اسمش رو بگذارند«ناآرامی»!
وقتی صلاح مان رو از خدا می خواهیم، مطمئن م که هر اتفاقی که می افتد، به صلاح ما ست:)