:))
با دوستم مهسا برای خرید، تو فاطمی قرار داشتیم. وقتی به مقصد رسیدم تازه وقتی به ساعت نگاه کردم یادم افتاد که قرارمون 2 ساعت دیگه بوده و من زود از خونه بیرون اومده بودم! اولش تنها چیزی که به ذهنم رسید این بود که زنگ بزنم به مهسا و یه خورده به گیجی من بخندیم.بعدش گفتم خوب حالا چه کار کنم؟ که یاد کتاب گل های معرفت افتادم که سیما ی عزیز تو راز ازش نوشته بود و من یک هفته ای بود که داشتم له له می زدم که ببینم چه کتابیه! خلاصه رفتم و خریدمش. بعد هم تصمیم گرفتم برم دانشگاه و مشغول خواندنش بشم. به محض ورود به دانشگاه ،اعلام شد که دانشجویان گرامی لطفاً هر چه سریع تر دانشکده رو ترک بفرمایید!( اونم سر ظهر!) اینجوریش رو دیگه تا حالا ندیده بودم، فکر کنم دو تا شاخ رو سرم ظاهر شد و واقعاً خنده ام گرفته بود. هیچی دیگه، از دانشگاه اومدم بیرون و یادم افتاد برم مریم ( دست فروش کوچولوی خوشگل افغانی که سال های دانشجویی همیشه می دیدمش) رو ببینم. کل خیابان رو گشتم اما مریم هم نبود، فکر کنم مریم اینا هم برگشته بودن افغانستان چون سال پیش که به دوستم گفته بود قصد بازگشت دارند؛دولت اخراجشون کرده بود. بعدش دیگه واقعاً هیچ چیزی به ذهنم نمی رسید. با ترس و لرز رفتم رو یه صندلی تو بلوار کشاورز نشستم و با اعتماد به نفس شروع کردم به خوندن داستان" اسکار و بانوی گلی پوش".اولین باری که اینجا نشسته بودم 2 ماه پیش، با شری بود اونم وقتی واسه انتخاب رشته داشتیم تصمیم می گرفتیم،یه خانمی کنار ما نشسته بود با چهره ی ِ ترسناک و خال کوبی هایی روی صورتش و چادر عربی، که ناگهان من دیدم یه عالمه دود از سر شری داره بلند می شه، ترسیدیم و بر گشتیم پشت سرش رو نگاه کردیم، دیدیم خانمه داره سیگار می کشه، سیگار با بوی عجیب و دودی غیر عادی زیاد! همون جا بود که هر دو پا به فرار گذاشتیم!
هیچی دیگه، یه خورده اونجا نشستم و به خوندن ادامه دادم ،دیدم نه، انگار قراره اشک های من هم جاری بشه، پا شدم و پیاده و آروم آروم تا میدان فاطمی رفتم اون هم تنهایی،اونم من!. خدا جونم هم که کم نذاشت و نذاشت زیاد سخت بگذره،هوا ابری شد و نم نم بارون می باریدJ
در کل،روز خوبی بود.
پنجشنبه 28/4/86
