کَل اسپرت!

دلم نیومد این چند تا عکس رو از نمایشگاه ماشین های اسپرت (به قول علیرضا؛برادرم، کَل اسپرت!) که هفته قبل تو باشگاه انقلاب برگذار شد رو، نذارم اینجا!

 

                               

 

                              

                              

                             

 

                            

 

                                 

                                

                            

 

 

پی نوشت: راستی میگن دیروز زلزله اومده؛ راسته؟! من اون موقع مشغول شستن ظرف های ناهار بودم و چیزی حس نکردم! حالا نمی دونم تو رویا بودم اون موقع یا اینجا زلزله چندان حس نشد!

حالا از شوخی گذشته، منزل ما به کوه نزدیک هستش و روی خط زلزله هم هست ولی زلزله دیروزتو اینجا چندان محسوس نبود.

اموزش از نوع مداحی!

جاي دكمه هاي كيبوردم رو نمي شناسم! امروز اين جوري شده، تا ديشب درست كار مي كرد ها! هر دكمه هر جي دلش مي خواد مي نويسه.

درست در وسط بلوار محله ما جند وقتي است يه تابلو ديده مي شه كه روش نوشته: "اموزش مداحي"! تا حالا نمي دونستم كه جيزي به عنوان "اموزش مداحي"هم وجود داره. يعني مداح ها هم اموزش ديده ان؟ يعني مثلا مداح ها هم مثل خواننده ها بايد اموزش ببينن؟ جه جالب! وقتي تله ويزيون ايران رو مي بينيم، اكه از مناسبات جشن و يا عزاي مذهبي خبر نداشته باشيم، فهميدن اين كه جشن است و يا عزا، واقعا مشكله. جشن ها خيلي شبيه به عزاست. يعني تو اين كلاس ها اين شيوه ها ي نزديك سازي جشن و عزا رو ياد ميدن؟

 با اين كيبورد، الكن شدم! شرمنده ؛ بعضي حروف رو نيابيدم!

دوستْ جونم...

گاهی اوقات از دوستی ها فقط یادگاری هایش، روز های پر خاطره اش به یاد می ماند.                   

امروز روز تولد دوست عزیزم، شراره است، یکی از پر خاطره ترین و پر دغدغه ترین دوستی هایم را با شراره داشته ام. نوشته های زیادی ازش به یادگار دارم و آنچه این جا قرار داده ام،یکی از یاد گاری های دستان هنرمندش است؛ تصویری از چشمان اشک آلود آن روزها. گرچه پیشتر تبریکش گفته ام و گرچه از وجود اینجا بی اطلاع است، ولی دوست دارم اینجا هم بنویسم:

*شری عزیزم؛ تولدت مبارک*

روزگاری که مرغش، خروس بخواند!

چند خانه آن طرف تر از خانه ما خانواده ای توی حیاط منزلشون یه مرغ دارند که چند وقتی است هوس کرده بخونه! سرش را بالا می گیره و در پاسخ به خروسی که گویا متعلق به دانشگاه نزدیک ما است، هنر نمایی می کنه! اولش فرکانس صدایش پایین بود(بر عکس انسان ها) و بعد تر، کم کم یاد گرفت که چه طور فرکانس صوتش را تنظیم کنه و حالا کاملاً شبیه خروس می خونه! بدونید که این مرغ وظایف خودش را هم خوب می شناسه و تخم گذاشتنش هم همچنان ادامه داره.

شده حکایت ما آدم ها که تو این زمونه نقش هامون را عوض کرده ایم و لا اقل ای کاش ( مثل این مرغ) وظایفمون رو هم می دونستیم!

راستی دوست من؛ هیچ عجیب نیست که تو روزگاری که مرغش خروس می خونه رضا کریمی بشه رتبه ی ِ 16. ما که بخیل نیستیم؛ نوش جانش باشه:)

 

پی نوشت: حرف از صوت و صدا شد، خاطره ای از دکتر واعظ زاده ـ که اتفاقاً در پست قبلی ذکر خیرش بود ـ به یادم آمد، اگه کسی صدای ایشون رو  تو ذهنش داره و بالحن محکم و طنز آمیز و بریده بریده و با مکث بتونه بخونه،این حتماً برایش جالبه:

سر کلاس رو به دختری که در حین درس ازش سوال پرسیده بود گفت: خانوم، لطفاً با صدای زیر خودتون، صدای بم منو خراب نکنید!:))

 

خُرسند شدیم...

بسیار بسیار خُرسند شدیم (خرسند شدیم؛ به قول این پسره که تو پارکِ سر کوچه مون دیدمش و نمی دانم چرا  همش میخواد بگه: منم ها بازیگر نقش اوّل ِ...که صدام هم خیلی قشنگه!)  

خبر رسیده که استاد عزیزم، آقای واعظ زاده از ما به عنوان 4 فرشته یاد کرده اند که از طرف خدا مامور شده بودیم  تا اون کتاب بهش هدیه داده بشه. چه خوبه که از اون کتاب خوششون اومده و در حال حاضر داره بین دوستانشون دست به دست می گرده! راستش اصلا فکر نمی کردیم اون کتاب رو بخونه و حالا شرمنده ایم، چون 3 مرتبه خواندتش و قراره 1 بار دیگه بخوندش!

خلاصه آره دیگه، توفیق اتفاقی دست داد تا من به واسطه دوستانم، اَلکی اَلکی عنوان فرشته رو داشته باشم!

 

پی نوشت1: راستی کسی هست که مثل این آقا بازیگره،دم به دم، این همه خرسند بشه؟

 

پی نوشت2: این استاد عزیز ما 2ـ3 ساله که دارن روی پروژه ای زحمت می کشن که اگه جواب بده- که انشاءالله ـ میده ، جایزه نوبل خواهد گرفت! لطفاً براشون دعا کنید؛چون آقا مجید 2 ساله که وقت نکردن ریش هاشو نو بزنن!

من باب ِ خنگی و فوایدش!

چند وقتی است دلم می خواهد خنگ باشم. شاید اگر خنگ باشم وضع بهتر باشد، بهتر نتیجه بگیرم. خنگ ها از هر باهوشی، باهوش ترند، خنگ ها موفق ترند.کسی چه میداند، شاید خنگ ها انسان ترند.وقتی باهوشی،‌وقتی بهتر می فهمی، همه انتظار بیشتری از تو دارند؛ هر چه بالاتر روی ،انتظار بالا تر دارند و بر عکس، هر چه خنگ تری ،دیگران قانع تر. وقتی باهوشی،تنها می شوی؛ شاید گول هیچ پسر نامردی رو نخوری. وقتی خنگ می شوی به همه چیز قانعی ، عاشق می شوی، عشق می ورزی( توهین به عاشق ها نشود، شاید همه عاشق ها هم خنگ نباشند!). وقتی باهوشی همه چیز رو زود تر از موعد می فهمی، مثلاً می فهمی که تو فلان روز که با دوستانت قرار داری، دوستانت برای دادن هدیه تولدت برنامه ریزی کرده اند و توی ابله مجبوری سکوت کنی  و خودت رو بزنی به خنگی  و وانمود کنی هیچ چیز نمی دانستی و بنابر این هیچ وقت توی زندگیت سورپریز نخواهی شد! وقتی باهوشی و کسی بهت میگه یه چیزی بهت بگم  و تو هم که خوب می دانی چه چیز می خواهد بگوید، مجبوری عین خنگ ها توی صوزتش ذل بزنی و منتظر گفتنش باشی! ببین آدم ِ باهوش هم خیلی وقت ها مجبور میشه خنگ باشه و یا خودش را به گیجی بزنه، پس خنگ بودن فواید زیادی داره، چون همیشه آدم خنگ از همه چیز راضی تره و از اندک موفقت هاش لذت می بره. این طوریه که من دلم میخواد خنگ باشم!

فوزیه ملکه یِ غمگین

کتاب جالبی که خوندم در رابطه با ازدواج محّمد رضا پهلوی و فوزیه و بلاهایی بود که فاروق و ملکه نازلی بر سر این خانواده آوردند و در نهایت این دو دلداده را  از هم جدا کردند!

دوّم مارس 1939،اولین دیدار شاهدخت مصری« فوزیه احمد فؤاد » و شاهزاده ایرانی «محمد رضا پهلوی» ؛ روی بالکن کاخ عابدین.

"فوزیه پرسید:

ـ چند وقت است عربی یاد می گیرید؟ محّمد رضا گفت: نوشتن عربی هم میدانم. فوزیه در حالی که هنوز خجالت می کشید، پرسید:

ـ آیا خطت همانند سخن گفتنت زیباست؟

ـ این من نیستم که باید داوری کنم... چند کلمه ای می نویسم آن وقت شما نظر بدهید.

محّمد رضا در جیبش به دنبال کاغذی گشت. ورقه کوچکی را پیدا کرد و آنگاه به نوشتن پرداخت... او جمله ای را نوشت و ایستاد و ورقه را به فوزیه داد.

هنگامی که فوزیه نوشته را خواند خون به صورتش جریان یافت.

محّمد رضا نوشته بود:«عشق من فوزیه»... "

 

*از کتاب ِ فوزیه ملکه یِ غمگین/ ترجمه از مجلّه الموعود(چاپ بیروت)/ ترجمه یِ فرامرز فرامرزی/انتشارات دستان/سال 1378

 

 

میگم من باید عکاس میشدم ها! فقط یه دوربین حرفه ای کم دارم که گویا باید جورش کنم و دست به کار شم:دی

درخت مو ی خونمونه!


 

این چند روز

این چند روز با تمام دلهره ها و خستگی ها، هر چه بود تمام شد. بالاخره بعد از سر زدن به دانشگاه های مختلف تهران و مشورت با اساتید مختلف(که البته به همون چیز هایی که خودمون میدونستیم رسیدیم و اطلاعات بعضی اساتید رو بالا بردیم:دی) با اعمال شاقّه و تلاش 3/5 ساعته و زنبیلی که برای انتخاب رشته ارشد تو سایت سنجش گذاشته بودیم! انتخاب رشته انجام شد. اول که به خاطر رتبه ناپلئونیم شوکه بودم، بعدشم خواستم شبانه تهران برم که اولا رتبه ام به شبانه دانشگاه تهران و شهید بهشتی که نمی خورد و از علم و صنعت هم که فراریم و خواجه نصیر هم چنگی به دل نمیزد و بیشتر به زندان شبیه بود و پلی تکنیک هم که از مقاله بین المللی اش و بلا هایی که به سر ِخانم دکتر فرامرزی  آوردن تا دکتراشو بهش دادن ترسیدم. خلاصه اینکه از همین دانشگاه های اطراف تهران شروع کردم،حالا تا ببینیم چی میشه!
صبور باش دختر؛ صبور باش!