بنیامین کوچولوی عسلم، آقایی رو با پرچم قرمز می بینه؛ با تعجب می پرسه:

اُه! قرمز دیگه کیه که اینا میخوان بهش رای بدن؟

 

پی نوشت: کارمون به جایی رسیده که کوچولوی ما هم داشت نمودار های آماری رو تحلیل می کرد:))) بعدش هم نتیجه گیری میکنه که رقابت اصلی تنها بین آقایون احمدی نژاد و موسوی هست! و ما باید به یکی از این دو کاندیدا رای بدیم:)))

الهی من قربونش برم:*

زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد!

مرد داستان فروش

خیلی وقت بود که کتابی، تا این حد منو احساساتی نکرده بود. این کتاب فوق العاده است. گاردر دربعضی قسمت های کتاب از رویاهای من نوشته. خدای من!بعضی وقت ها احساس می کنم من خالق این اثرم.

پست قبلی هم یه جمله از این کتاب بود. جمله ای که خیلی بهش نیاز داشتم و الان مدام دارم تکرارش می کنم.

 

مرد داستان فروش/یوستین گاردر/ مترجم: مهوش خرمی پور

 

ممنون از دوستی که لینک آپلود این کتاب رو هم در اختیار دوستان قرار داد.

 

 

با وجود اینکه می دانیم از چیزی نباید انتظار تکرار داشته باشیم، اما چون چیزی را که باور داریم، خیلی برایمان با ارزش است، اغلب فکر می کنیم باید برای همیشه همین طور ادامه داشته باشد.

"چقدر سخته که عشقت روبروت باشه، نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی، نتونی یه رها باشی

چقدر سخته...  

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب، نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی، بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چقدر سخته...

چه بد بخته قناری که بخونه اما رویاش حس ویرونه

چه بد بخته گلی که مونده تو گلدون، غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه، نتونی ناجی اش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه، نتونی راهی اش باشی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خووندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی"