فقر و کتابفروشی

برای من بارها اتفاق افتاده روزی رو که آغاز کرده ام با اتفاق ها و صحنه های مشابه تکرار شونده به پایان رسانده ام. مثلاً یک روز صبح چشمم به نابینایی افتاد و خیلی به اشخاص نابینا و مشکلاتشون فکر کردم و چندیدن بار تا انتهای روز با این افراد برخورد داشتم و این همه تکرار ـ آن هم تنها در یک روز- برایم خیلی عجیب بود.
امروز یکی از آن روزها بود. روز کتاب؛ شاید روز فقر؛ شاید روز پیرمردهای کتابخوان؛ شاید روز پیرمردهای کتابخوان فقیر و شاید هیچ کدام.
داشتم از پله های پل عابر پیاده پایین می آمدم که چشمم افتاد به کتاب های قدیمی دست دومی که روی زمین چیده شده بودند. پسرکی رو کنارشون دیدم و با خودم گفتم خدارو شکر که صاحب این کتاب ها رو نمی بینم و این ها قبلاً فروخته شده اند و این پسرک فروشنده آن هاست. به پایین پله ها که رسیدم پیرمردی متشخص رو دیدم که درست روبروی کتاب هایش نشسته بود. غمگین شدم. غصه می خورم وقتی شخصی رو که از روی ناچاری کتاب هایش را کنار خیابان به فروش گذاشته می بینم؛ کتاب هایی که حتماً خاطرات سال هایی دور را با خود دارند؛ کتاب هایی که بی شک باید برای صاحبش از ارشمندترین دارایی ها باشند. آیا چیزی جز فقر می تواند کسی را به این کار مجبور کند؟
به یک کتابفروشی رفته بودم که دیدم صدای آژیر در خروجی به صدا در آمد. ظاهراً پیرمردی در حالی که کتابی رو دزدیده بود، در حال خروج از کتابفروشی بود که جلویش را گرفتند و به اتاقی بردند و در را به رویش قفل کردند و منتظر آمدن پلیس بودند. فقط به خاطر یک کتاب پانزده تومانی. واقعاً نمی دانم چه چیزی می تواند یک پیرمرد را به همچین عملی وادارد؛ شاید فقر. شاید عشق به کتاب خواندن توام با فقر و شاید... اما چیزی که برای من جای سوال دارد این است که آیا باید با این پیرمرد برای دزدیدن یک کتاب اینطور برخورد می شد و یا می شد جور دیگری با او برخورد کنند؟!