یادش به خیر!

امروز رفتم دیدن مدیر دبیرستانم. کلی آفرین و تشویق و از این حرف ها نثارم کرد. فکر نمی کردم روزی این قدر ما رو تحویل بگیره (اون موقع ها کلی ازش حساب می بردم).

می خواستم بهش بگم که من از بچه های همون کلاس ام که 3 سال آتیش سوزوندیم؛ از همون هایی که تو همه زمینه ها، فرهنگی و هنری و سیاسی و ... فعاّل بودیم؛ همون هایی که با هم متحّد بودیم و سیب زمینی خطابمون می کردید، همون کلاسی که با هم متحد شدیم تا اون 15تومان رو ندهیم (با این دلیل که ما نمونه مردمی هستیم و برای ثبت نام هزینه پرداخت کردیم) و وقتی خواستید نماینده مون رو از امتحانات نهایی محروم کنید، همه باهم بلند شدیم و گفتیم این حرف همه ماست، همه رو محروم کنید!

برای فرار از زیر درس (چون معلم هامون هر جلسه درس می پرسیدند و بنابر این هر روز 3 تا امتحان، کتبی و یا شفاهی داشتیم) چه کار ها که نمی کردیم؛ هر شیوه رو یک بار سر هر درس اجرا می کردیم. یک شیوه این بود که یکی از بچه ها سوسک های بال دار بزرگ می گرفت و توی قوطی می انداخت و وقتی نوبت به 15 دقیقه وقت امتحان می رسید، سوسک رو تو کلاس رها می کرد و ما کلاس رو به هم می ریختیم و جالب این که معلّم هم همراهی می کرد! به دو معلّم بعدی هم می گفتیم که ساعت قبل امتحان داشتیم و نرسیدیم درس شما رو بخونیم، حالا بماند که آخر سر لو رفتیم!

یاد آن روز ها به خیر!

 

!

و کسانی که

 ایمان از پیشانی مهر خورده شان می ریزد...

و می ریزد!!!!!

 

داستان یک مفت خوری:)

دیشب از طرف یکی از دوستان برای شام، دعوت شده بودیم. 13 نفر بودیم، که از این تعداد، 7 نفرمون جزو همون گروه  بی کلاس  ِخوش ِ روزگار بودیم و مابقی، چند تا دختر باکلاس ِ لوس، که حتی لبخند هم به لب نداشتند و هر کدوم با یه کادو از راه رسیدند؛ قیافه ما تو لحظه ورود این خانم های – شاید!- ژیگولی ، دیدنی بود، چون ما با صلاح مشورت از هم به این نتیجه رسیده بودیم که برای یه همچین دعوتی که فقط برای جمع شدن دوست ها کنار هم ترتیب داده شده و هیچ مناسبت دیگه ای در کار نیست، نباید کادو همراه ببریم(؟)

ما چند نفر، انتهای میز بزرگی که رزرو شده بود نشستیم و خوش گذراندیم و اونها( یعنی باکلاس ها!) در ابتدای میز.

آها، فراموش کردم که بگم، این دوست جون ما، ما رو به رستورانی دعوت کرده بود که خیلی «آبرومند» بود؛ آخه براش خیلی مهم بود که رستورانش خیلی «آبرومند» باشه!! ( نه که ما خیلی با کلاس بودیم و نه که تا حالا کم با هم فست فود ها رو زیر پا گذاشته بودیم، آبرو مند بودن رستوران، خیلی مهم بود!).

از قضا، دکمه ی ِ احضار گارسون، در قسمتی از میز بود که ما نشسته بودیم! حالا دیگه حفظ آبرو می کنم و بقیه اش رو تعریف نمی کنم.

5 نفرمون از جمله این خانم( حالا که خواستی من ماجراهای دیشب رو بنویسم، باید از شما هم سلب آبرو بشه، دوست با آبروی من!)، 5 نوع غذای مختلف سفارش دادیم و با هم تقسیم کردیم و اون خانم های باکلاس همه شون لازانیا سفارش دادند( که بر خلاف غذا های دیگه ش، خیلی هم بد مزه بود).

در آخر به هر نفر یه فرم نظر سنجی دادند که دوست جونمون(هما)، یه پرسش هم به آخرش اضافه کرد و پاسخ داد( خُب طفلک تشخیص داده بود یه سوال اش کمه دیگه!:)) )

حالا بماند که دختر باکلاس ها داشتند چه حرصی می خوردند.

خلاصه این که حس مفت خوری داشتن، بد دردیه.

 

راستی دیشب دامادم (بهزاد) می گفت که به من نمی خوره دختر ساکت و آرومی باشم، آخه خدایی من به این ماهی، به این آرومی، این وصله ها بهم می چسبه؟ سیما خودش می دونه که من دیشب چه قدر باکلاس بودم و متین و واسه خودم آروم (مثل همیشه) یه جا نشسته بودم:دی

 

سیما جون، خوجی بَبوی؟((:

 

فواید آب انار!:))

فکر می کنید آب انار چه فوایدی می تونه داشته باشه؟

فواید جسمی، جسمی و در مواقعی روحی!

انار، اشتها آوره ، برای دل درد خوبه، عطش رو برطرف می کنه و خنک کننده است، خون سازه، میکروب کشه، برای سلامت قلب و عروق خوبه و از پیری زود رس جلوگیری می کنه و تقویت کننده کبد و کلیه است و...

دیگه چه فوایدی داره؟ کی می تونه بگه؟

 

استغفر الله، این شیطان چه چیز هایی که تو فکر آدم زنده نمی کنه!

حالا حاج آقا از آب انار استفاده بهینه کرده (که به عقل جن هم قد نمی ده)، به من چه مربوطه؟ هوم؟

پناه بر خدا!!!!!:))

 

 

خدایا مذهبت رو شُکر!

این دختره تیتیش مامانی که تا حالا لب به هر غذایی نمی زده، حتی یک بار هم غذای دانشگاه رو امتحان نکرده و از تنها افتخارات کثیف خوریش، جگر خوردن با مهسا (اون هم در جهت رهایی از پیشنهاد کله پاچه خوردن بعد از کلاس کارگاه و کلی سمباده زدن!) بوده و بار دیگر جگر خوردن با شری ( به پیشنهاد این دختره، اون هم با کلی ماجرا و خنده بازی بر سر 6 سیخ جیگر و البته دو تا دُلوه!)، حالا باید تو این دو روز هر چی جلوش گذاشتند رو بخوره! عجب بازی هایی داری، زمونه!!!

برخورد فیزیکی

پسره  به بدنت برخورد می کنه، بعدش برمی گرده معذرت خواهی می کنه و ناحیه مربوطه رو یه نوازش هم می کنه!

اینجوریش رو دیگه ندیده بودیم!!!!

خدایا!

"خدایا!

آنگاه که می خوانمت، صدای مرا بشنو. به من نگاه کن وقتی که با تو راز و نیاز می کنم.

 من گریخته ام به سوی تو اینک، و در میان دست های تو ام.

خسته، درمانده و زمین گیر، در آغوش تو زار زار گریه می کنم و

همه امیدم به توست و آنچه در دست های توست.

خدایا!

هر کس که تو برایش آغوش بگشایی، تو به سویش رو کنی، تو دست نوازش بر سرش بکشی، سر بر آستان دیگری نمی ساید، تن به تملّک دیگری نمی سپارد، بندگی در خانه دیگری نمی کند.

خدایا!

به من دل عاشقی عطا کن و بال اشتیاقی ببخش

که در حرم یاد تو از حجره ی ِ ذکری به رواق ذکر دیگری پر کشم و چشم انداز همّتم تا آسمان بلند نام های تو بال بزد و تا آستان رستگاری اسماء تو عروج کند و پر های عاشقی به جایگاه قدس تو بساید."

 

 

 

ملقب به بی احساس!

یادم می آید بشری گفت: تو بی احساسی.

گاهی سخت به این فکر می کنم که نکند بی احساس باشم.

شاید درست می گفت.

شاید مشکل از هورمون ها باشد؛

شاید!

دوست دارم وقتی بزرگ می شم، دزد بشم!!!!

یادم می آد قدیم تر ها، وقتی از کودکی می پرسیدیم که در آینده دوست دارد چه کاره شود، معمولاً از مشاغلی اسم می بردند که در جامعه محبوب بودند. اغلب بچّه ها دوست داشتند معلّم، پزشک و یا خلبان شوند.

تنها کودکی که علایق عجیب و غریبی داشت، خان داداشِ من بود؛ که دوست داشت وقتی بزرگ می شود، بستنی فروش شود؛ اون هم از نوع دوره گردش، با موتور! (البته او هم زمانی که خیلی کوچک تر بود دوست داشت خلبان بشه)

چند وقت پیش که از یک دختر کوچولوی 4 ساله پرسیدم دوست داره وقتی بزرگ شد چه کاره بشه، چشمانش را گرد کرد و صداش رو- مثلاً – ترسناک. بعد با همون حالت گفت: من دوست دارم وقتی بزرگ بشم، « دزد » بشم!

من متعجب نگاهش می کردم( فکر کنم اون موقع چشم های من چهار تا شده بود!).

می خوای بدونی چرا؟ چون می خوام دزد بشم و دختر بچّه ها رو گول بزنم و ببرم یه گوشه و طلا ها شون رو بدزدم!

 

پی نوشت: راستی چرا دیگه آقا بستنی فروش موتوری، هر روز سهم ِ بستنی مون رو نمی آره دم خونه؟ اصلاً دیگه هستن از این بستنی فروش ها؟:(