یادش به خیر!
امروز رفتم دیدن مدیر دبیرستانم. کلی آفرین و تشویق و از این حرف ها نثارم کرد. فکر نمی کردم روزی این قدر ما رو تحویل بگیره (اون موقع ها کلی ازش حساب می بردم).
می خواستم بهش بگم که من از بچه های همون کلاس ام که 3 سال آتیش سوزوندیم؛ از همون هایی که تو همه زمینه ها، فرهنگی و هنری و سیاسی و ... فعاّل بودیم؛ همون هایی که با هم متحّد بودیم و سیب زمینی خطابمون می کردید، همون کلاسی که با هم متحد شدیم تا اون 15تومان رو ندهیم (با این دلیل که ما نمونه مردمی هستیم و برای ثبت نام هزینه پرداخت کردیم) و وقتی خواستید نماینده مون رو از امتحانات نهایی محروم کنید، همه باهم بلند شدیم و گفتیم این حرف همه ماست، همه رو محروم کنید!
برای فرار از زیر درس (چون معلم هامون هر جلسه درس می پرسیدند و بنابر این هر روز 3 تا امتحان، کتبی و یا شفاهی داشتیم) چه کار ها که نمی کردیم؛ هر شیوه رو یک بار سر هر درس اجرا می کردیم. یک شیوه این بود که یکی از بچه ها سوسک های بال دار بزرگ می گرفت و توی قوطی می انداخت و وقتی نوبت به 15 دقیقه وقت امتحان می رسید، سوسک رو تو کلاس رها می کرد و ما کلاس رو به هم می ریختیم و جالب این که معلّم هم همراهی می کرد! به دو معلّم بعدی هم می گفتیم که ساعت قبل امتحان داشتیم و نرسیدیم درس شما رو بخونیم، حالا بماند که آخر سر لو رفتیم!
یاد آن روز ها به خیر!