:)
امشب رفتیم نوه مو عقد کردیم و جشن کوچولویی گرفتیم:)
امشب من، دوست بودم، خواهر بودم، آرایشگر و عکاس هم بودم!
امشب من، کارشناسی ارشد قبول شدم!
امشب من خوشحالم:)
امشب رفتیم نوه مو عقد کردیم و جشن کوچولویی گرفتیم:)
امشب من، دوست بودم، خواهر بودم، آرایشگر و عکاس هم بودم!
امشب من، کارشناسی ارشد قبول شدم!
امشب من خوشحالم:)
خسته شدم از آهنگ های پرت و پلای این روزها که همه، گلایه است!
رفتم سراغ همون پرت و پلا های قدیمی؛ از همون هایی که وقتی از طرف مهد کودک می بردنمون پارک، با بچه ها در حال بازی می خواندیم!
"الا کلنگ تیشه، دوست دارم همیشه، توپولی ه ریزه میزه اِنقده بلا نمی شه!"
پی نوشت: انگار من از همون کودکی به توپولی و توپول ها و این لغت، علاقه داشته ام!
از "string theory" که چیزی حاصل من نشد؛ می خوام یه تئوری بدم واسه خودم، نه فیزیکی، بلکه تخیّلی؛اسمش رو هم می خوام بذارم" " spring theory.(اشکالی داره ؟)
حالا نظریه ام چیه؟! این:
شاید بشود گفت هر آدمی توسط یک فنر به منبع لایزال هستی وصل است ـ البته این فنر ها هر کدام ضریب سختی متفاوتی دارند ـ و هر انسان تنها می تواند تا جایی که سختی فنرش اجازه بدهد از این منبع دور بشود. الاستیسیته هر فنر، کاملاً بستگی به کَرَم خدا دارد و از قاعده حکمت و تقسیم عادلانه نعمات ـ البته انشاء الله ـ برخوردار است (به هیچ وجه اسمش را نمی گذارم قانون هوک!).
شاید خدا با اصرار سر هر فنر را گرفته باشد و ما اصرار داریم که دور تر و دور تر بشویم، دورتر از آنچه که مجازیم و خداوند هیچ کدام از بندگانش را رها نخواهد کرد-دقت داشته باشیم که هیچ کدام را- و" خدا مهربان تر از آن است".اگر لحظه ای غفلت کنیم و فراتر برویم، آن جا است که،رها خواهیم شد!، چون فنر ما فقط تا این حد به ما اجازه دور شدن می داد. هر چه باشد انسانیم و مجاز و مختار، مجازیم تا ابدیّت دور شویم و خودِ "مهربانِ نیلی" این وجود سر کش را در اختیارمان قرار داد. از این به بعد است که دیگر به حال خود وا گذار می شویم و وا اصفا!
خدایا فنر های ما را از دستت رها نکن!!!( یعنی یه چیزی تو مایه های این که ،ما را به حال خود وا مگذار)؛ آمین.
انگار باز هم، من مامان بزرگ شدم!
ویتامین ث، امگا-3، زینک، ب 12، ب 6
+
شیر خشک، روزی یک عدد بستنی، پودر جوانه گندم
+
پاچه گوسفند، تخم مرغ، سیب زمینی
+
نتیجه نمی ده!!!
و حالا، رازیانه و پ.... گوسفند هم باید بهش اضافه بشه! تصور کن پ.... گوسفند رو می خوای بخوری!
لعنت به هر چی آدم کالری حروم کنه!
از آن جهت که ممکنه هر مدرکی روزی به درد بخوره!!!! و با توجه به این که داشتن مدرک ICDL در اکثر جا ها لازمِ ه ، تصمیم گرفتم که یه مدرک به مدارک دیگری که گرفته بودم اضافه کنم، به امید این که شاید روزی به کار آید!!!
دقیقاً یک ماه پیش، برای آزمون ها تو «جهاد دانشگاهی دانشگاه علم و صنعت» ثبت نام کردم و همون موقع هم از مسئول ثبت نام، آقای آبشاری، قول گرفتم که هر دو هفته یک بار، این آزمون رو برگزار کنند، که در این مدت حتی یک آزمون هم برگزار نشد!
تو این مدت چند بار در هفته با این آقا تماس می گرفتم و ایشون هر بار قول می دادند که هفته بعد آزمون برگزار می شه؛ با وجود این که ایشون از همان روز اوّل هم در جریان بودند که من تو شهریور دیگه معلوم نیست تهران باشم ،یانه. این همه مدت من رو بازی دادند و جالب بود که ایشون بدون حتی یک معذرت خواهی کوچک، گفت: اِااا؛ یک ماه شد؟
گذشت زمان برای ایشون کمتر از یک ماه و برای منی که توی همین کره خاکی، زمان متسّع شده، به اندازه سه ماه طول کشید!
امروز رفتم وجه ثبت نامی و مدارکم رو پس گرفتم؛ در حالی که ایشون تشریف نداشتند. تنها کاری که می شد کرد این بود که از مسئولشون خواستم که از ایشون بخوان برای وقت مردم ارزش قائل بشن و یاد یگیرن که از هیچ چیز با قطعیت صحبت نکنن!
واقعاً متاسفم که در کشوری زندگی می کنم که کسی ارزشی برای وقت مردم قائل نیست.

جزوه ی ِ مکانیک تحلیلی م رو داشتم ورق می زدم که یه جمله توجّهم رو جلب کرد؛ با قلمی که رنگش توی چشم می زد، عین جمله استاد رو نوشته بودم:
"سنگی قصد جان ما را کرده است؛ ما را نشانه گرفته است ... اتمسفر، ما را نجات می دهد"
استاد عزیزم، دکتر فرّخی (که چند سال پیش زندگی نامه اش رو روی برد دانشکده خوانده بودم) زندگی پر باری داشته و به شیوه ی ِ خاص خودش -البته، به شدّت، ادبی- صحبت می کنه. اغلب ما رو ملعون صدا می کرد (البته سر کلاس؛ چون، به گفته ی ِ خودشون، ملاعین برای سر کلاس است و خارج از آن، ما، فرشتگانی هستیم!).
یادمه تحلیلی، تنها درسی بود که همه بچه ها، در حالی که درس قبلی رو خوب مطالعه کرده بودند، سر کلاس حاضر می شدند؛ آخه درس می پرسید(هر جلسه، از همه ی ِ بچه ها!) و اگه بلد نبودیم ...
خیلی از خاطرات برام زنده شد، روز های خوبی(؟) بود. باید یکی از این روز ها برای دیدن بعضی از اساتید هم که شده به دانشگاه سری بزنیم.
خیلی وقت ها نوشته های ایشون رو، با صدا و لحن ِ دکتر فرخی می خونم. ایشون هم، شیوه نگارش خاص خودش رو داره و به طرز غریبی هم با ادبه. کامنت گذاشتن توی وبلاگش، یه جورایی حس اعتماد به نفس آدم رو تقویت می کنه؛ لا اقل برای من، که ( دروغ چرا؟) گاهی اوقات چیزی از نوشته هاش سر در نمی آرم!
عهد می بندم و
عهد می شکنم،
با خدایی که با من هست؛
و با من نیست.
دوست هم دانشگاهی ام ایمیلی فرستاده بود به همراه تعداد زیادی از عکس های مراسم نامزدی اش(که بسیار ساده و زیبا بود).
این دوست عزیزمان، زرتشتی است. آنچه تو این عکس ها توجه من رو جلب کرد، نوع لباس هایی بود که به تن داشتند. لباس هاشون تقریباً پوشیده و زیبا بود؛ حالا خیلی از ما ها که اسم خودمون رو گذاشتیم مسلمون؛ چه طور لباس می پوشیم،بماند!
یادمه یه روز که داشتم عکس های عروسی یه دختر چادری خیلی- به ظاهر- مذهبی رو می دیدم، چشم هام داشت از حدقه بیرون می زد. یه نگاه به دختر می کردم و یه نگاه به عکس هاش جلوی «نا محرم ها»!
نمی دونستم کدومشون رو باور کنم؛ اونی که جلوم نشسته بود یا اون که تو عکس بود (تقریباً می شه گفت تو عکس، لباسش بالا تنه نداشت!).
چند وقت پیش هم که مهمان داشتیم؛ رفتم داخل اتاقی که پسر و دختر ها داشتند بازی می کردند. داشتم به یکی از دخترها نگاه می کردم که متوجه شدم حواسش اصلاً به بازی نیست و مدام حواسش به خودشه که ببینه آیا سینه اش ( جادی می گه نباید بگیم سینه؛ که سینه چندین عضو رو شامل می شه!) دید داره یا نه!!!!
من تا حالا با چندین زرتشتی دوست بوده ام و با دینشون آشنایی دارم. باور کنید این ها از ما مسلمون ترند.
آناهیتا از دوستان زرتشتیِ منِ ه، که بهش ایمان دارم. تو شرکت شون، در حالی که دختر های -مثلاً- مسلمون برای حفظ شغل شون، حاضر بودند به هر کاری تن بدهند، او نجابت خودش رو حفظ می کنه و می گه: بچّه ها چنین و چنان می کنند تا پا بر جا بمانند ولی من خدا رو دارم و هر چه او صلاح بدونه ( با وجود این که می دونم، وضعیت مالی خوبی ندارند).
یادم می آد وقتی پنجم دبستان بودم مدام با معلم مون بحث می کردم که زرتشتی ها آتش پرست نیستند؛ آخه مامانم گفته بود؛ ولی معلم مون همچنان حرف خودش رو می زد!
دبیرستان هم که بودیم، بچّه ها مدام آنا رو اذیت می کردند و می گفتند باید مسلمون شی؛ آتش پرست! ( اِ آخه مگه زوره؟). جوری شده بود که این بیچاره از هر چی مسلمون بود حالش بد می شد، می گفت خوبه من هم به شما بگم «سنگ پرست؟».
بابا، به خدا این ها هم مثل ما دینشون خدایی است. یه نمو نه اش این که: این ها «پلِ چینَه وَت » دارند، ما، « پل صراط » ؛ فقط یه تفاوت نامی ِ ساده، همش همین! فقط این که چرا ما مسلمون ها تا این حد از خدا دور شدیم، خودِ خدا داند!
فریبا و آرمان عزیز؛ پیوندتان مبارک و آسمانی باد!
پی نوشت: راستی دلم برای «مارکار» تنگ شده( مکان وسیعی است با چند تا ساختمون و البته محوطه ای برای بازی بچّه های زرتشتی، که گاهی محل برپایی جشن هاشون است و البته شبٍ چهار شنبه سوری رو هم، تو این محوطه جشن می گیرند.)
راستی کسی از اهالی ِ «رستم باغ» این جا رو می خونه ؟
سار ها آمده اند؛
تازه لادن ها پیدا شده اند.
من اناری را می کنم دانه، به خود می گویم:
خوب بود این مردم دانه های دلشان پیدا بود.
می پرد در چشمم آب انار
اشک می ریزم.
*سهراب
انگاری تو این خرماپزان، خدایان هم بازی شان گرفته!
یونانیان باستان بر این باور بودند که هنگام رعد و برق، این خدایان اند که هنگام مجادله و نبرد، به سوی هم گوی های آتش پرتاب می کنند!
فکر کنم همین الان یکی از خدایان جا خالی داد!!!
فقط به خاطر یه قرار دوستانه مسخره- که هیچ هم خوش نگذشت- و البته حدود 10 کیلومتر پیاده روی که دیروز داشتم، دوچرخه سواری امروز رو از دست دادم!
آهان، به افتخارات دیروز، تماشای فیلم« قاعده بازی » رو هم اضافه کنم. این فیلم، چرت ترین و پرت و پلا ترین فیلمی بود که تو عمرم دیده بودم! از جمشید آریا و داریوش ارجمند، بعید بود تو همچین فیلمی بازی کنند!
به قول دوستم،آدم تمام مدتی که داره این فیلم رو می بینه، فکر میکنه که داره کابوس می بینه!





بروید اینجا و بخندید.
البته اگه در مورد bf یا gf در وبلاگتان مطلبی بنویسید، سر و کلّه این آقا پیدا خواهد شد؛ به قصد امر به معروف و نهی از منکر!
چند نکته از مطالب فکاهی ایشون برداشت کردم که از این قرارند:
- «سیامک» و« سیاوش» و «آزیتا»، هر سه از اسامی مبتذل غربی اند( یادمه یه بار با یکی اساتیدم درگیر شدم سر این مسئله که ایشون می گفتند «شراره » و « بهروز» از اسامی نازیباست و در شان یه مسلمون نیست که همچین اسامی روی فرزندانش بگذارد!)
- کافی شاپ، مکان حرامی است که دختر ها و پسر های فاسد پا به این مکان می گذارند!!( البته ساجده خانوم به قصد ارشاد به این مکان ها می روند!)
- هیچ وقت موسیقی گوش ندهیم که فعل حرام است و به جایش باید تواشیح(درست نوشتم؟)گوش داد!
- و از همه مهم تر اینکه، همانا سبیل دختران، عفتشان است و باید سر جایش باقی بماند!
ممنونم از دوست جونم که خبر داد سریع آن شم تا یه خورده بخندیم.
دلم گرفته.
فکر مرگ کلافه ام کرده؛ نه به خاطر چیستی و چگونگی اش، تنها به خاطر حس تنهایی اش.
این روز ها مدام یاد پسر هم دانشکده ایم می افتم که از پنجره اتاقش خودش رو حلقآویز کرد! مدام اون چهره معصوم به یادم می آد که همیشه در حال گوش دادن موسیقی بود و سر را به این طرف و اون طرف تکان می داد و لباس هایی با رنگ های شاد می پوشید و کوله پشتی به دوشش بود. راستی چه غمی پشت اون چهره می تونست وجود داشته باشه؟ چرا خود کشی کرد؟
این روز ها یاد بابا جون می افتم. فردا، سومین سالگردِ رفتنشه.
یادم می آد اون روز صبح، با صدای مامان و مامان جون از خواب پریدم که دایی رو صدا می زدن که بیاد ببینه چرا باباجون از خواب بلند نمیشه! ترسیدم و از جا پریدم. بابا جون به حالت تعظیم خوابیده بود و دست راستش روی سینه اش بود و پای راستش را جمع کرده بود و کف پا رو به زمین تکیه داده بود؛ خواب ِ خواب بود!چشمانش بسته بود. باباجون مرده بود.
هیچ کس نمی تونه تصور کنه اون موقع چه حالی داشتم، آخه باباجونِ من مرده بود؛ دیگه هیچ وقت چشماش رو باز نمی کرد!
و من 1 ساعت پیش از مرگ دیده بودمش، درست وقتی که داشت نماز می خوند. فرشته مرگ، درست از بالای سر من رد شده بود و روح بابا جون رو با خودش برده بود.
چند روزی که همه پیش باباجون بودیم، هوس بوسیدنش رو داشتم امّا جلوی دیگران روم نمی شد ببوسمش. بابا جون رفت و من در حسرت بوسیدنش ماندم. حتی موقع تدفین، هر چه اطرافیان اصرار کردند من نبوسیدمش. آخه چرا؟ از چی می ترسیدم؟ بابا جون که فقط خواب بود!
با خودم عهد کردم اگه یه روز هوس بوسیدنِ عزیزی رو داشتم، درنگ نکنم.
راست است که می گویند : "خواب، برادر مرگ است".
درست از همون روزه که از آدم هایی که خوابیده اند می ترسم. درست از همون روزه که تا از خواب بیدار می شم، میرم و خیره به بابا و مامان و علیرضا نگاه می کنم تا مطمئن شم که سینه هاشون بالا و پایین می ره ،به نشانه این که نفس می کشند وزنده اند و اونوقت خیالم راحت می شه. درست از همون روزه که از اِک و یوگا می ترسم!
دلم بد جوری گرفته!
"خدایا به داده،
نداده،
و به گرفته ات، شُکرْ !
که داده ات، نعمت است.
نداده ات، حکمت است.
و گرفته ات، امتحان. "
*کلامی از حضرت امیر در نهج البلاغه
در علم فیزیک، به آن فرکانسی که از هر شیء گسیل می شود و با ملکول های هوا و یا هر جسمی برخورد کرده و پس از بازتابش و برخورد به پرده گوش شنیده می شود، صدا (صوت) نامیده می شود.
هر موجودی با توجه به ساختار خاصی که گوشش دارد، قابلیت شنیداری محدوده خاصّی از فرکانس ها را دارد. برای مثال: توانایی شنیداری انسان در گستره 15 تا 20000 هرتز می باشد. صوت های زیر( مثلاً صوت اغلب خانم ها) به سمت بسامد های بالا شیفت دارند و صوت های بم (مثلاً صوت اکثر آقایون)، به سمت بسامد های پایین.
قابل توجه است که مورچه که قاعدتاً صدایش را نمی شنویم، دارای فرکانس صوتی بالانر از 20000 هرتز است که در طیف بسامدی که گوش انسان می شنود نمی گنجد.
"در ساموس غاری است به نام همسر زئوس (خدای خدایان) که افسانه های یونانی می گوید:
این خدای خدایان، دلداده ی پری دریایی شد و با رَشکِ همسرش، این پری دریایی جادو شد تا لال گردد.
امّا پا در میانی زئوس، نیمی از این توانایی را به او باز گرداند و از آن پس، این پری می توانست آوای بی واژه بر آورد.
افسانه می گوید هر که می خواهد این پری را ببیند کافیست به این غار برود و او را بخواند تا از در و دیوار، صدای او را بشنود؛ این پری "اِکو" نام داشت.
در این افسانه پیرامون غار، نماد گنبد گردون است و این پژواک، صَدا (صد آ).
از صَدای سخن عشق ندیدم خوش تر یادگاری که در این گنبد دوّار بماند"
پی نوشت: اگه تو این نوشته و یا اعداد و ارقامش، اشتباهی است، ممنون می شم که تذکّر بدید:)
سال های دانشجویی بار ها پیش اومد که نیاز داشتیم مطلبی پیدا کنیم برای تکمیل دروسی که اساتید می دادند و یا حتی مطالبی که جزو سر فصل های دروس نبودند و استاد فقط اشاره ای به اون ها می کردند و مورد علاقه ما بود. ساده ترین راه حلی که به ذهن می رسید سر زدن به اینترنت و دست به دامن گوگل شدن بود. اما متاسفانه مطلب کاملی از نت پیدا نمی شد و این مشکل بزرگ ما بود. خوشبختانه دیروز که خانم دکتر احمدنیا ی عزیز،فراخوانی برای ویکی پدیا داشتند تصمیم گرفتم یه بار دیگه سرچ کنم و ببینم وضعیت بخش فیزیکیش چطوره، که دیدم واقعاً عالی شده.
من هم از این جا از دوستان خودم دعوت می کنم که با همکاری هم،اگه خدا بخواد غنی ترش کنیم:)
26 نفر از بچه های کلاس اپتیک دکتر فلانی( از اعضاء هیئت علمی دانشگاه فلان و تحصیل کرده در فلان کشور) افتاده بودندو بچّه ها ساعت 6:30 بعد از ظهر منتظر استاد بودند تا در مورد نمره با هاشون صحبت کنند. از قضا تو اون ساعت دانشکده تقریباً خالی شده بوده. استاد به ترتیب دانشجو ها رو صدا می زدند و هر یک به تنهایی وارد اتاق سوت و کوری که در دالانی در انتهای اتاق جمعی اساتید است وارد می شوند؛ تنها با استاد.
گویا استاد معظم دختر های زیبا و خوش تیپ رو انتخاب کرده بودند و تمامی رو بر پایه اهدافی انداخته بودند!
ابتدا یکی از دوستان وارد می شه.
استاد: خانم بیایید جلو تر ببینم؛بینیت رو کجا عمل کردی؟ اومدی به خاطر خوشگلیت نمره بگیری؟ بیا جلو ببینم.
و استاد دست دختر رو می گیره و دختر متعجب، می لرزه.ازدواج کردی یا نه؟...
دانشجو: استاد من فقط می خواستم توی نمره ام تجدید نظر کنید.
استاد: حالا وقتی رفتی بیرون نگی من چه کار کردم ها! پاس شدی!
از اتاق بیرون می آد و میره یه گوشه می شینه و شروع به گریه کردن می کنه. آخه استادی که چند ماه ازش یه اسطوره ساخته بودی،حالا به خودش اجازه میده با قضاوت از ظاهر دختر این جوری باهاش رفتار کنه. دیگه تو زندگی به کی میتونه اعتماد کنه؟ کی رو میتونه قابل اعتماد بدونه؟ وای خدایا! استادش! استادی که همه روش حساب می کردن....
نفر بعدی رو صدا می زنه که برای دوستش که مسافرته، رفته نمره بگیره.
دختر وارد میشه و میگه استاد من برای دوستم اومدم نمره بگیرم و هر کاری که بگید انجام میدم.
استاد:اِاااِ حالا بیا جلو بگو ببینم چه کارا بلدی!
دختر که متوجه میشه استاد، حرفش رو جور دیگه تفسیر کرده، حرفش رو این جور اصلاح می کنه :
استاد، منظورم این بود که من تو مدرسه و آموزشگاه های مختلف کار کرده ام و هر جور پروژه ای که لازم باشه رو براش انجام می دم.
استاد، دست این دانشجو رو هم می گیره و میگه نگفتی چه کار های دیگه ای بلدی؟!
دختر با خشم میگه:استاد، پدر من عضو هیئت علمی دانشگاه فلان هستند و استاد گستاخی رو از کار برکنار کردند،شما هم احتیاط کنید!
و بعد از اتاق خارج می شه و در حین خروج ،استاد میگه: نمره اش رو بردم رو نمودار!
خوشبختانه دوست من از این دست زدن های چندش آور جان سالم به در برد.امّا بنده ی ِ خدا تا چند روز گریه می کرد و اعتقاد داره اگه بچه ها قبل از رفتن او نزد استاد، موضوع رو فاش می کردند او هم بی خیال نمره و ارشد و این حرف ها می شده. می گفت از آن روز تا به حال تمام صحنه های کلاس و تمام نگاه های استاد رو تفسیر حرام می کنه و هنوز هم نمی تونه باور کنه که از استاد به این موقری همچین عمل کثیفی سر زده باشه.