عبور حیوانات وحشی «اکیداً» ممنوع!:))
پی نوشت: گویا این پست پی نوشت لازم شد!
خوانندگان گرامی، بنده علائم راهنمایی و رانندگی رو به خوبی بلدم. این پست، پاسخ یه بنده خدایی بود به افسر راهنمایی رانندگی در آزمون راهنماییی رانندگی!:)
عبور حیوانات وحشی «اکیداً» ممنوع!:))
پی نوشت: گویا این پست پی نوشت لازم شد!
خوانندگان گرامی، بنده علائم راهنمایی و رانندگی رو به خوبی بلدم. این پست، پاسخ یه بنده خدایی بود به افسر راهنمایی رانندگی در آزمون راهنماییی رانندگی!:)
جناب محمّد لطف کردند من رو به بازی وبلاگی دعوت کردند. من هم فقط به خاطر این که دل بچه نشکند (آخه دو هفته دیگر کنکور دارد!) تو بازی شرکت می کنم! بازی به این صورت است که هر کس کتاب هایی را که نصفه نیمه خوانده را معرفی می کند و در انتها 5 نفر دیگر را دعوت به بازی می کند.
عرضم به خدمتتان که اینجانب یا کتابی رو نمی خواند و چنانچه شروع به خواندن کتابی کرد باید -حتی با زور و زجر- به پایان برساندش!
در کتابخانه ام فقط یک کتاب موجود است که نیمه خوانده مانده و آن هم کتاب «خاطرات و فراموشی» محمد قائد است (پالپ در کتاب های عامه پسند ، معرفی اش کرده بود) که بسیار هم دوستش دارم. ولی نمی دانم چرا با وجود این که چند ماه از خرید این کتاب می گذرد، من همچنان توفیق کامل خواندنش رو نداشته ام ( شاید به همان دلیل که هیچ وقت توفق دیدن فیلم هفت را نداشته ام!).
در حال خواندن یه کتاب هستم به نام «باز مانده روز» اثر کازوئو ایشی گورو، انگار این کتاب هم طلسم شده؛ با وجود نثر فوق العاده اش، از خواندنش حوصله ام سر می رود و فعلاً هنوز این کتاب به نیمه نرسیده ما بین خواندنش 2 کتاب دیگر رو خوانده ام!
از جمله کتاب هایی که خوانده ام و ازش متنفرم و تا همان آخر که می خواندمش خودم رو لعنت می کردم که این چه کتابی بود که خودت رو واردار به خواندنش کردی، کتاب «خروس» ابراهیم گلستان بود. من فکر می کنم که هیچ نیازی نبود برای انتقال مضمون این قدر از جملات مشمئزکننده استفاده می کرد. چندش آور بود.
در حال حاضر فقط همین ها به ذهنم می رسد!
و دوستانی که من به بازی دعوت می کنم:
خانم ها و آقایان: اربابی فر ، پریسا ، هدی ، بهرام ، محمد جواد شکری
و من امروز بسیار مسرورم که الکترودینامیک جکسون پاس شد؛ آن هم با چه نمره ای:) و می شود گفت که با گذراندن این درس، تقریباً دوره فوق لیسانس را پشت سر گذاشتیم!
و خداوند امروز برفی از آسمان فرستاد تا من ِ حسرت زده که در آن روز های برفی، در حال جکسون خوردن بودم، امروز دلی از عزا در آورم (از برف بازی!). نمی دانم چرا خداوند نعمت هایش را یک دفعه با هم می فرستد!
راستی، تا به حال کتاب الکترودینامیک جکسون را دیده اید؟! من تصور می کنم همچنین کتابی در طول تاریخ بشریت نوشته نشده است!
این ترم، این درس، تمام روحیه و انرژی ام را گرفت؛ به انضمام 4 کیلویی که به زحمت به وزنم اضافه شده بود!
خدا را هزار مرتبه شکر که به خیر گذشت! دست استاد عزیزمان حسابی درد نکند که گر چه زیاد سخت گرفت اما آخر ترمی حسابی جبران کرد.
آنگاه زنی روحانی گفت با ما از دعا سخن بگو.
و او در پاسخ گفت:
خداوند به کلام شما گوش نمی دهد، مگر آنگاه که خود او از زبان شما سخن می گوید.و من نمی توانم دعای دریا ها و جنگل ها و کوه ها را به شما بیاموزم.
اما شما که زاده ی کوه ها و جنگ ها و دریا ها هستید دعای آنها را در دل خود خواهید یافت، و همین قدر که در سکوت شب گوش فرا دهید صدای آنها را خواهید شنید که با سکوت می گویند: خداوندا، ای که خویشتن ِ بال دار ِ مایی، آن که در ما اراده می کند اراده ی توست. آن که در ما می خواهد خواهش توست. انگیزش توست که شب های ما را، که از آن ِ توست به روز می برد، که خود از آن ِ توست.
«تو خود نیاز مایی؛ و هر چه بیشتر از خود به ما بدهی همه چیز به ما داده ای.»
*پیامبر و دیوانه- جبران خلیل جبران
"من می شنوم رنگ صدا را آبی
آهنگ تر ِ ترانه ها را آبی
در موج بنفش عطر گل می بینم
موسیقی ِ لبخند خدا را آبی!"
*قیصر امین پور
دلم تنگ شده برای دوستان عزیزم.
دلم تنگ شده برای استاد جانم.
دلم می خواهد دوباره با شری برویم روبروی در آزمایشگاه، منتظر آمدنش شویم و او بیاید و دوباره من دستپاچه شوم و کتابم را بالا بیاورم و درست مقابل صورتم قرار دهم که او مرا نبیند و ماجرا بشود جریان کپکی که سرش را می کند زیر برف؛ استاد از دور لبخندی شیطنت آمیز بزند و بلند بگوید سلام خانم و من مجبور شوم کتاب را از جلوی صورتم کنار بکشم!
دلم تنگ شده برای کوه پیمایی؛ برای دوچرخه سواری.
دلم لک زده برای یک درس حفظ کردنی.