"می روم از شهر تو،
آخر دگر عشقی نمانده
یاد تو، چون یادگار،
زخمی به قلب من نشانده
گم شدن در عشق بیهوده ی تو دیوانگی بود؛
ای دل تنها ندیدی دشمن تو خانگی بود؟
عمری من، شب زنده دارِ قصّهِ عشقِ تو بودم
صد ترانه عاشقانه از تو و عشقت سرودم
بعد از این ای بی وفا، عمر وفای من گذشته
قصر رویاهای من، در سینه ام ویرانه گشته
می گذارم پشت سر، افسانه ات را
ای غریبه
آن نگاه عاشقانه در دو چشم تو فریب ه
می روم از روزگارت
چون، گذشته ها گذشته
دست سرنوشت، سر انجامی دگر بر ما نوشته
می روم از شهر تو،
آخر دگر عشقی نمانده! "
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر ۱۳۸۶ ساعت 11:3 توسط آرام
|