یادم می آد قدیم تر ها، وقتی از کودکی می پرسیدیم که در آینده دوست دارد چه کاره شود، معمولاً از مشاغلی اسم می بردند که در جامعه محبوب بودند. اغلب بچّه ها دوست داشتند معلّم، پزشک و یا خلبان شوند.

تنها کودکی که علایق عجیب و غریبی داشت، خان داداشِ من بود؛ که دوست داشت وقتی بزرگ می شود، بستنی فروش شود؛ اون هم از نوع دوره گردش، با موتور! (البته او هم زمانی که خیلی کوچک تر بود دوست داشت خلبان بشه)

چند وقت پیش که از یک دختر کوچولوی 4 ساله پرسیدم دوست داره وقتی بزرگ شد چه کاره بشه، چشمانش را گرد کرد و صداش رو- مثلاً – ترسناک. بعد با همون حالت گفت: من دوست دارم وقتی بزرگ بشم، « دزد » بشم!

من متعجب نگاهش می کردم( فکر کنم اون موقع چشم های من چهار تا شده بود!).

می خوای بدونی چرا؟ چون می خوام دزد بشم و دختر بچّه ها رو گول بزنم و ببرم یه گوشه و طلا ها شون رو بدزدم!

 

پی نوشت: راستی چرا دیگه آقا بستنی فروش موتوری، هر روز سهم ِ بستنی مون رو نمی آره دم خونه؟ اصلاً دیگه هستن از این بستنی فروش ها؟:(