دنیای من شیرین نمیشود با این دو حبه قند

... و من اما دستانم بسته است. خداوند از ازل بسته بودشان، مبادا قفسی شوند و گنجشکی در اسراتشان.
و تو همانی که شنیدن شعرهایت از نوحههای مداح ها هم زجر آور تر است.
من اما زجرکشیدن را خوب بلدم، زجر دادن را نمیدانم؛ شاید تو بدانی. دیگر حتی نمیتوانم تجسم کنم. نمیتوانم حتی تصور کنم گوشوارههایی که دوستشان میداشتی آویز گوش من است. رویایی که در آن من غلام حلقه به گوش تو بودم، رویایی پوچ بود. تو راست میگفتی "دنیای ما شیرین نمی شود با این دو حبه قند"؛ هیچوقت شیرین نمیشود.
خود میدانی که سهم من از زندگی نکبت بود و بدبختی؛ سهم تو اما چشمان او بود. خوشا به سعادتت. تو شاد باش. تو با او خوش باش. من مدتهاست خو گرفتهام به این نکبت.
+ نوشته شده در دوشنبه نهم آذر ۱۳۸۸ ساعت 7:32 توسط آرام
|