می خواستم از احساسم بنویسم؛ احساسی به چندشناکی وجودی که هوق ی نثارش می شود. می خواستم از نفرت ِ نداشته ام از آدم ها بنویسم؛ از تکراری شدن ها، از تکراری بودن ها، از زحمت ها و مزاحمت ها، از حبس شدن ها و حبس شدگی ها، از این زندانی ِ زندان بان.

منصرف شدم.

وبلاگ ترشش را خواندم و دوباره شوری در من به پا شد. وای که چه ها نمی کنی با این نوشته های شیرینت، دختر جان!

حالا باید بنویسم : من خوشبخت ترین و بهترینم؛ بی ناز، بی نیاز.