میگم خیلی هم بد نیست آدم هر چند وقت یه بار، کلاس ملاس رو بی خیال بشهها! مثلاً آهنگهای بیکلاس گوش بده، غذاهای بی کلاس بخوره، رستوران بیکلاس بره، بی کلاس و لاتی حرف بزنه(حالا هر کی ندونه فکر میکنه من اند کلاسم!) و ...
اینارو گفتم که بگم امروز یه کم موسیقیهای لهو و لعب (البته این ور آبی) گوش دادم. چقدر فاز مثبت داد. چقدر خندیدم. این آقای ساسی مانکن هم بدجوری آدم رو از این حال به اون حال میکنه ها(!). خدایی شعرها و نوع خووندنشون خیلی خنده داره و آدم رو کلی شاد میکنه. فقط اینکه یه سری از کلماتشون انگاری جدیدند و ازشون سر در نمیارم کمی آزارم میده. از هر کی هم که معنیش رو میپرسم، بلد نیست. اینجا هم نمیگم، شاید معنیشون زشت باشه.
داشته باشید:
همونی که خیلی نایسه، عمراً سر کوچه وایسه...
- چی شده؟ کسی نیگا نیگا کرده تورو؟ برم بکنم ادبش؟
- دکتره
- برم دم مطبش؟
- قلدره
- بزنم تو دهنش؟
بهبه چه خانوم دکتری خورد به پستم، می تونم اسمتو بپرسم؟!...
+ نوشته شده در جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط آرام
|
بالاخره تموم شد! این دختره دفاع کرد. دیگه نمیره کویر. دیگه حالا حالا ها از درس و دانشگاه خبری نیست.
خدای من باورم نمیشه!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:54  توسط آرام
|
استاد گرامی به جای اینکه بهم آرامش بده؛ گند زد به اعصابم! دستش درد نکنه!
+ نوشته شده در دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:39  توسط آرام
|
تو این اوضاع آشفته چقدر این عکس ها شادم کرد و حال و هوامو عوض کرد.
اینها نقاشیهای محمدامین دوست داشتنیم هستند. نمیدونید چه حالی داشتم وقتی اینها رو کشید و گفت به من هدیه میده تا همیشه یادش باشم. الهی قربونش برم.
بعد از کشیدن نقاشی اول، از این دخترهی خنگ پرسید:
- این چیه کشیده ام؟!
- اوووووووووم! این یه درخته که روی نوک کوه کشیدی؟!
- نههههههههه! این یه شمعه! یه شمع برات کشیدهام!


پی نوشت: یاد داستان شازده کوچولو افتادم!
+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:24  توسط آرام
|
می خواستم از احساسم بنویسم؛ احساسی به چندشناکی وجودی که هوق ی نثارش می شود. می خواستم از نفرت ِ نداشته ام از آدم ها بنویسم؛ از تکراری شدن ها، از تکراری بودن ها، از زحمت ها و مزاحمت ها، از حبس شدن ها و حبس شدگی ها، از این زندانی ِ زندان بان.
منصرف شدم.
وبلاگ ترشش را خواندم و دوباره شوری در من به پا شد. وای که چه ها نمی کنی با این نوشته های شیرینت، دختر جان!
حالا باید بنویسم : من خوشبخت ترین و بهترینم؛ بی ناز، بی نیاز.
+ نوشته شده در چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:41  توسط آرام
|
چیزی که چند وقته فکر من رو مشغول کرده و بسیاری جاها عنوان شده، اینه که انگاری اضافه کردن دو کلمه "ما ایرانی ها" به ابتدای جمله، برای ماها تبدیل به یه عادت شده. اصلاً فرقی نداره تو خود کشور باشیم و یاخارج از کشور، در هر صورت عادت کرده ایم که از این دو کلمه استفاده کنیم.
ما ایرانی ها می تونیم...
ما ایرانی ها خیلی باهوش هستیم.
ما ایرانی ها خیلی توانمندیم.
ما ایرانی ها در همه جای دنیا می درخشیم.
ای بابا! دست بردارید از این همه تفاخر به ایرانی بودن. هر بار که فردی این دو تا کلمه رو در ابتدای جمله اش استفاده می کنه، خنده ام می گیره. درست مثل کودکی که با حرف هایش افکار خودش رو ساده لوحانه لو میده! گویا خودمون هم در خوب بودن و توانمند بودنمون شک داریم و با این جملات تنها می خواهیم روی افکار خودمون سرپوش بذاریم. بابا بی خیال ایرانی بود. کاش یادمون باشه ما هر جای دنیا که باشیم و با هر نزاد و قومیتی، در درجه اول، انسان هستیم و بنده خدا و می توانیم توانمند باشیم و یا نباشیم!
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:18  توسط آرام
|