جوان كه بودم يكي از آرزوهايم اين بود كه بتوانم مثل معلم هايم آكولاد هاي خوشگل بكشم. بزرگتر كه شدم وقتي به خودم آمدم، ديدم شاگرد ها هم توجه شان به يك سمت است. ديدم داشت تمرين مي كرد و يه گوشه اي يواشكي آكولاد مي كشيد و با آكولاد من مقايسه مي كرد.
انگار بزرگ كه شدم آرزوي روزگار گذشته رو فراموش كردم. تازه متوجه شده ام كه من هم ياد گرفته ام كه چطوري آكولادهاي خوشگل بكشم!
+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 19:13  توسط آرام
|
به لطف وبلاگستان دوستان خوبی پیدا کردم که شاید در دنیای حقیقی خودمان یافتنشان سخت بود. دوستانی که هر کدام از حیث نوع تفکر و اعتقادات و یا رشته تحصیلی و علایقمان، کاملا متفاوت هستیم. برای این نوع دوستی ها خیلی ارزش قائلم، چون هر کدام می توانند من رو به دنیای خودشان ببرند. به این ترتیب می توانم دنیای دور و بر خودم رو بزرگتر و حیرت انگیز تر از آن چیزی ببینم که قبلاً می دیدم. از این طریق می توانم بعضی اشتباهات فکریم رو اصلاح کنم و البته بعضی اعتقاداتم حتی قوی تر هم شده. از تک بعدی بودن هیچ خوشم نمیاد؛ این دنیا باعث شده در خیلی از زمینه ها که قبل تر اطلاعاتی در موردشون نداشتم یه چیز های کوچولویی بفهمم.
دیار عجیبی است این وبلاگستان. محدودیت های مکانی را هم از میان برداشته این دیار (چه میکنه این وبلاگستان!). انسان هایی رو می شناسم، نه از چهره بلکه از روی نوشته هاشون؛ از روی آنچه که خود سعی به نشان دادنش دارند. بنابر این سعی می کنم که از هر کس تصویری بسازم مطابق با شناخت اندک و البته نزدیک به آنچه مطلوب خودم هست. این همیشه باعث شده از دیدن این دوستان در دنیای حقیقی واهمه داشته باشم. همیشه می ترسم که نکند آن کسی که در این دیار برایم یک فرشته بوده و حرف هایش برایم شیرین، همانی نباشد که من تصورش را می کردم. ترسم بابت خراب شدن تصویر ذهنی من از دوستان نادیده است. همیشه نپذیرفتن دعوت دوستان و یا موکول به آینده کردنش، فقط و فقط از این بابت بوده است، وگرنه من همیشه آرزوی دیدن این دوستان را داشته ام.
پی نوشت: دوست جون! همونی باش که من تصور می کردم! تا اینجاش که خود خودش بودی:)
پی نوشت۲: براي اولين بار، خواننده اي از افغانستان داشتم كه از طريق سايت سي فون وارد شده بود. الان حس و حال خاصي بهم دست داده:)
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم مرداد 1387ساعت 11:53  توسط آرام
|
باباي عبدلو از خارجه براش يه ساز دهني آورده بود. توسط همين ساز دهني عبدلو بر اريكه قدرت نشسته بود. بچه ها دورش جمع مي شدند و حسرت فوت كردن به اين ساز دهني رو داشتند! هر كسي مي خواست ساز بزنه بايد در ازاي آن پولي، چيزي پرداخت مي كرد.
اميرو يه بچه يتيم بود كه آه در بساط نداشت. اميرو خيلي دوست داشت ساز بزنه.
- عبدلو ببين مو چه چاقم. ببين چه قدر گوشت دارم. بيا سوار مو شو.
و اميرو شد خرك عبدلو.
اميرو به خاطر ساز دهني، شد الاغ گوشتالوي عبدلو!
- اميرو اميرو! خر خيكي ِ مو! چاقالو. بيا مو رو سوار كن سازت بدُم.
- بچه ها با هم بجنگند و هر كي برنده شد ما سازش ميدُم. بجنگيد چون مو مي خوايم!
آخرش چاره اي نموند جز اينكه اميرو ساز دهني رو بدزده و ببندازتش توي دريا و خيال همه رو راحت كنه!
دوران پادشاهي عبدلو به سر رسيد و دوباره شد كتك خور بچه ها.
+ نوشته شده در جمعه هجدهم مرداد 1387ساعت 13:8  توسط آرام
|
چنانچه (مثلاً) در فلان كشور شرق آسيا پديده ي كسوف رخ دهد و ما از طريق رسانه ها از آن مطلع شويم، نماز آيات بر ما واجب مي گردد يا خير؟!
پي نوشت: اصولاً هر وقت كسوف و يا خسوفي در كشور خودمون اتفاق مي افته، چندان محسوس نيست و تنها از طريق اخبار ازش مطلع مي شيم. اما گويا همين هم كفايت مي كنه و خووندن نماز آيات واجب ميشه. گفتم اگه اينطور باشه كه كار خيلي سخت ميشه. بنابراين هر جاي دنيا كه پديده ي طبيعي رخ بده بايد ما هم نماز آيات بخوونيم ديگه. در نتيجه كلي نماز قضا شده رو دستم مونده!
+ نوشته شده در دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت 12:2  توسط آرام
|
- خاله اين طاووس چرا خودشو گنده كرده؟!
- خب خاله جون، پر هاشو باز كرده، خودشو واست خوشگل كرده ديگه!
- آهان فهميدم! بزرگ شده مي خواد بره مدرسه!
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1387ساعت 19:43  توسط آرام
|
كليسا هميشه کوشيده بود با نشان دادن چهره ي جبري بر جهان، شيوه ي نگرش خود را كه همانا ديدگاه ويژه ي مذهبي بود، جانشين دانش پژوهي كند. در اين ديدگاه، جهان پوشيده از علت ها و معلول ها بود كه هر علتي ناچار معلول خود را با سرنوشتي كه ناگزير بود، به سوي ويژه اي ميراند. در عليت مكتبي از اين نيز فراتر مي رفتند و به جاي پاسخ به هر پرسش علمي خواست علت العليه يعني خداوند را جانشين مي كردند. يعني پديده ها چه بخواهيم و چه نخواهيم بي مانند رخ مي دهند و جار الپرسش نيستند. در چنين ديدگاهي است كه مكتب ارسطويي جلوه مي كند. در اين مكتب ها كه با حركت ها شناخته مي شوند همه بازگشت به ريشه ي عناصر چهار گانه را تداعي مي كنند كه راهي است خدا خواسته و ناچار. مثلاً اگر با گرم شدن گاز، گاز بالا مي رود از اين روست كه گرما مي خواهد به كانونش يعني مركز آتش، اين عنصر بنيادين، كه همانا خورشيد باشد، باز گردد. يا اگر پرتابه اي به زمين مي خورد، يا فرو مي افتد، كشش براي بازگشت به زمين، ريشه ي عنصر خاك است. بيداري ويژه اي كه با مكتب فلورانس آغاز شد در چند گام تاثير بنيادين بر علوم گذاشت و به عليت ضربه هاي سختي وارد كرد. اما صد ها سال گذشت تا در جاي جاي اروپا با آگاهي مردم، راي فرو ريختن كامل عليت به رشد شايسته برسد. كوپرنيك كه خود طلبه اي بود با آموزش هاي شرقي (به ويژه اسلامي) با نسبيت ابوريحان كه گفته بود: "در حركت آرام دشوار است بدانيم كه زمين است كه نسبت به پيرامون مي رود يا پيرامون است كه در برابر زمين و چشم ما مي گذرد" پيشنهاد كرد كه زمين در گردش باشد و خورشيد، ثابت. اين تنها يك پيشنهاد علمي نبود. پذيرش آن با اين ظن هم ارز بود كه مي شود به جاي تفكر مركزي رم، مركز ديگري را هم تصور كرد. ديگري جنبش «مارتين لوتر» بود كه در شمال اروپا با بهانه ي ساده ي لاتين ندانستن مردم، دست به برگردان انجين زد. او مي گفت اگر بناست معني انجيل را مردم از ما كشيش ها كه لاتين مي شناسيم بشنوند، چرا يكباره همه ي انجيل را برنگردانيم؟ اين كشيش آلماني از رم دور بود و كار او نيز آشكارا خلاف مسيحيت نبود و اين اعتراض او مكتب نويني شد كه از واژه ي اعتراض نام «پروتستانيزم» به خود گرفت. يكي ديگر از راه يافتگان كه شيفته ي نگرش كوپرنيك شده بود« جردانو برونو» بود كه طلبه اي بود نوآور. وی كوشيده بود يافته هاي خود را به گوش ديگران هم برساند. يكي از گام هاي بنيادي جردانو برونو در اين نگرش، شك در رابطه ي علت و معلولي بود. او گفته بود بسياري از مواقع مي توان جاي علت و معلول را عوض كرد بي آنكه نتيجه وارونه شود. دست كم مي توان پيوند هاي علت و معلولي يافت كه در كنش و واكنش باشند. او بر خلاف گاليله، از گفته ي خود دست نكشيد و در آتش خشم كليسا سوخت.
+ نوشته شده در شنبه پنجم مرداد 1387ساعت 14:55  توسط آرام
|