دلم عجيب گرفته است!
"موسم دلگيري است."
"يك نفر دلتنگ است."
تنهايم. باور مي كني؟ ميان اين همه دوست، تنهايم!
"آدم اينجا تنهاست
و در اين تنهايي، سايه ي ناروني تا ابديت جاري است."
پس كجاست سايه ي نارون هستي؟ سايه اش هم دريغ مي كند از من؟
چرا نمي تركد اين بغض لعنتي؟
مرا چه مي شود؟
چرا به هيچ راضي نمي شوم؟
"از چه دلتنگ شدم؟"
پی نوشت:
بعضي نوشته ها را بايد از توي كامنت ها آورد بالا. حيف است آنجا خاك بخورند.
مثل اين نوشته ي فوق العاده ي جناب بهرام:
تو و تنهایی ات میشوید دوتا. برخی ها حتی تنهایی شان را نیز ندارند و بعضی دیگر تنهایی شان را دارند و "خودشان" را ندارند و هستند کسانی که نه خودشان را دارند و نه تنهایی شان را. تو ثروتمندی که هر دوشان را داری.
تا نسیم عطشی در بن برگی بدود، زنگ باران به صدا می آید...
یادداشتی فیزیکی بنویس در باره وزن مخصوص "دلتنگی"، و اینکه انحنای فضا در کجا این دلتنگی را منبسط می کند. آیاتاثیر "گراویتون" یک نگاه بر آن چقدر است؟ و چرا دلتنگی آدمی مثل "نوار موبیوس" سطحی پایان ناپذیر دارد و نمی دانیم که دو رو دارد یا یک رو؟
دل ما تنگ تر است یا چشم تنگ دنیادار سعدی و یا چشم تنگ روزگار؟
در درس های فیزیک تان نخوانده ای که با در معرض تشعشع قرار دادن کدام ذرات است که میتوان دلتنگی را در قطار نسبیت انیشتین سوار کرد، بی آنکه تو موقعیت "ناظر" بودن خویش را از دست بدهی؟
