تبليغاتX
یادداشت های فیزیکی
خداوند عشق است و عشق...زندگی و زندگی...جسارت است!

" ابرها رفتند.

یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

 

دوستان من کجا هستند؟"

 

رخت باید بربست از این دنیای پوشالی پر تزویر!

دلم تنگ است.

.................................................................

خسته شده ام از این دنیای پر رنگ و ریای اینترنت. دلگیرم از رفیق های نارفیق؛ از دشمن های دشمن کش!

کم کم باید رفت. گیریم از دنیای واقعی نشه رفت، از اینجا که میشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:16  توسط آرام  | 

اینک

دو تنیم ما

هر دو سخت

کوفته

چرا که سراسر این ناهمواره را

به پای

در نوشته ایم

خود در شبی این گونه

بیگانه با سحر

که در این ساحل پرت

همه چیزی

با آفتاب بلند

عصیان کرده است.

باری

و از پایان این سفر ما را

هم از نخست خبر بود.

و این باخبری را معنا پذیرفتن است؛

که دانسته ایم و گردن نهاده ایم.

و به سربلندی اگر چند

در نبردی این گونه موهن و نابشایست

به استقامت

پای فشرده ایم

چونان باروی بلند دژی در محاصره

که به پایداری

پای می فشارد،

دیگر اکنون ما را تاب تحمل خویشتن نیست.

قلمرو سر افرازی ما

هم در این ساحل ویران بود.

دریغا

که توان و زمان ما

در جنگی چنین ذلت خیز به سر آمد.

و اکنون از آنکه چون روسپیان با تن خویش همبستر شویم

نفرت می کنیم و دلازردگی می کشیم.

در این ویرانه ی ظلمت

دیگر تاب بازماندن نیست.

زورقبان دیگر باره گفت:

" تنها یکی،

 آن که خسته تر است.

 دستور چنین است!"

* شاملو

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم تیر 1388ساعت 19:35  توسط آرام  | 

بنیامین کوچولوی عسلم، آقایی رو با پرچم قرمز می بینه؛ با تعجب می پرسه:

اُه! قرمز دیگه کیه که اینا میخوان بهش رای بدن؟

 

پی نوشت: کارمون به جایی رسیده که کوچولوی ما هم داشت نمودار های آماری رو تحلیل می کرد:))) بعدش هم نتیجه گیری میکنه که رقابت اصلی تنها بین آقایون احمدی نژاد و موسوی هست! و ما باید به یکی از این دو کاندیدا رای بدیم:)))

الهی من قربونش برم:*

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 19:50  توسط آرام  | 

زبان سرخ، سر سبز می دهد بر باد!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 16:51  توسط آرام  | 

خیلی وقت بود که کتابی، تا این حد منو احساساتی نکرده بود. این کتاب فوق العاده است. گاردر دربعضی قسمت های کتاب از رویاهای من نوشته. خدای من!بعضی وقت ها احساس می کنم من خالق این اثرم.

پست قبلی هم یه جمله از این کتاب بود. جمله ای که خیلی بهش نیاز داشتم و الان مدام دارم تکرارش می کنم.

 

مرد داستان فروش/یوستین گاردر/ مترجم: مهوش خرمی پور

 

ممنون از دوستی که لینک آپلود این کتاب رو هم در اختیار دوستان قرار داد.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم خرداد 1388ساعت 11:51  توسط آرام  | 

با وجود اینکه می دانیم از چیزی نباید انتظار تکرار داشته باشیم، اما چون چیزی را که باور داریم، خیلی برایمان با ارزش است، اغلب فکر می کنیم باید برای همیشه همین طور ادامه داشته باشد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم خرداد 1388ساعت 20:37  توسط آرام  | 

"چقدر سخته که عشقت روبروت باشه، نتونی هم صداش باشی

چقدر سخته که یک دنیا بها باشی، نتونی یه رها باشی

چقدر سخته...  

چقدر سخته که بارونی بشی هر شب، نتونی آسمون باشی

چقدر سخته که زندونی بمونی، بی در و دیوار نتونی همزبون باشی

چقدر سخته...

چه بد بخته قناری که بخونه اما رویاش حس ویرونه

چه بد بخته گلی که مونده تو گلدون، غمش یک قطره بارونه

چقدر سخته که چشمات رنگ غم باشه ولی ظاهر پر از خنده

چقدر سخته که عشقت آسمون باشه ولی آسون بگن چنده

چقدر سخته کلامت ساده پر پر شه، نتونی ناجی اش باشی

چقدر سخته که رفتن راه آخر شه، نتونی راهی اش باشی

چقدر سخته دلت پر باشه ساکت شی ولی تو سینه داغون شی

چقدر سخته که یک دنیا صدا باشی ولی از صحنه ی خووندن جدا باشی

چقدر سخته که نزدیک خدا باشی ولی غرق ادا باشی"

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 12:44  توسط آرام  | 

دو تا خانم متشخص ماکارونی خریدند و به خوابگاه رفتند و با یه خانم متشخص دیگر – سه تایی –  به نیت  ابتیاع وعیش به بازار رفتند و دیر وقت به خوابگاه بازگشتند؛ تنها به این امید که تا آخر شب ماکارونی پخته و دلی ازعزا دربیاورند. دو تا از خانم های متشخص، مایع ماکارونی رو پختند و حال نوبت به ماکارونی رسید. این ور بگرد و اون ور بگرد، اما ماکارونی کو؟ حالا از این و اون بپرس "یه بسته ماکارونی ندیدید؟" و ...

بعد کاشف به عمل اومد که ماکارونی رو یه عده ای همراه با ماکارونی خودشان طبخ و میل نموده اند  و همچنان در پی این اندیشه که چقدر ماکارونی ما ری کرد و چه برکتی داشت، که جماعتی رو سیر نمود و هنوز به قاعده خوراک ایلی دیگر، از آن باقی مانده!

 

نکته اخلاقی: ماکارونی پز که شونصد تا شد، ماکارونی پر برکت میشه!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 11:30  توسط آرام  | 

احساسم این است که دارم کم کم تبدیل به یک شیء می شوم؛ اینست که روزی، دونفر "این" م خطاب نمودند!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت 8:52  توسط آرام  | 

برگ در انتهاي زوال مي افتد و ميوه در انتهاي کمال. بنگر که تو چگونه مي افتي...

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1388ساعت 20:6  توسط آرام  | 

+ نوشته شده در  جمعه یازدهم اردیبهشت 1388ساعت 19:51  توسط آرام  | 

پارسال اصلاً یادم رفته بود روز تولدشو. راستش امسال هم یادم نبود؛ یه نگاهی به آرشیو انداختم و تصادفی فهمیدم تولدشه! به هر حال تولدش مبارک!

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 18:13  توسط آرام  | 

                            

شما چه نوع موسیقی گوش می دهید؟ منظورم نوع مجاز و غیر مجازشه!

قبول دارید که گوش سپردن به موسیقی در زندگی انسان اجتناب ناپذیره؟
چند وقته با بعضی دوستان و آشنایان بحث در مورد مجاز و غیر مجاز بودن ترانه ها پیش میاد. برام جالبه که بعضی دوستان برای خودشون همچین مرزی تعیین کرده اند. نمیدونم ملاک مجاز و یا غیر مجار بودن  حکومتی چی می تونه باشه.
تازگی ها آدم ها یی رو می بینم که به شدت معتقدند که ترانه ها حتما باید مجوز از وزارت ارشاد داشته باشند تا شنیدنشون شامل حکم حرام نباشه! بعضی دوستان موقع گوش سپردن به آهنگ می پرسند که مجازه و یا غیر مجاز؟ اگه پاسخ غیر مجاز باشه در گوششون رو می گیرند! راستش من اصلا نمی تونم زیر بار همچین حکمی برم.
  وزارت ارشادی که در زمان زنده بودن خدابیامرز فرهاد، مجوزی برای آلبوم  موسیقیش صادر نکرد و چه جالب که بعد از فوتش این ترانه ها حتی در تلویزیون جمهوری اسلامی هم پخش میشه! اونهایی که به امر مجوز گیری این قدر اهمیت میدن بیان و ما رو هم روشن کنند؛ چی شد که بعد از فوت ایشون ترانه هاش مجوز گرفتن؟ یعنی با فوت این بنده خدا شرایط لهو و لعب از این ترانه ها برداشته شد؟ من خودم شخصا به هر آهنگی گوش نمیدم. یعنی بنا به تشخیص خودم می تونم بفهمم چه موسیقی ای میتونه شنیدنش حرام باشه. و البته که  اکثر موسیقی های اون ور آبی هم به نظر من خیلی ارزش شنیدن دارند و چه حیف که با امحدود کردن خودمون به این قواعد -به نظر من- بی اهمیت، خودمون رو از شنیدنشون محروم کنیم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم فروردین 1388ساعت 14:32  توسط آرام  | 

 ای خدای دگرگون کننده دلها و دیده ها
ای تدبیر کننده روز و شب
ای دگرگون کننده حالی به حالی دیگر
حال مارا به بهترین حال دگرگون کن!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام اسفند 1387ساعت 9:12  توسط آرام  | 

این دو روز خیلی خوب رابطه میان زمان و مکان رو متوجه شدم. یک مکان ثابت، در زمان های مختلف، میتونه چقدر متفاوت باشه و میتونه احساس متفاوت ایجاد بکنه!

باید میومدم کویر تا برنامه کوره ام رو عوض کنم و تا فرداش منتظر نتیجه بنشینم. کویر از همون لحظه ورود متفارت شده بود. هیچ جنبنده ای موجود نبود. من بودم و خودم و خودم و...

چقدر ترسناک میشه دیدن محیطی که تا حالا عادت داشتی که پرهیاهو ببینیش و حالا در آن جز سکوت چیزی حاکم نیست. سرویسی که همیشه باید از شلوغیش گله داشته باشی، الان داخلش کسی نیست جز خودت. راننده ای که تا حالا راحت میتونستی باهش گپ بزنی الان برات میشه لولو.

چقدر خوبه همه چیز سر جای خودش باشه. چقدر خوبه در زمان های مختلف، مکان آباد، همون مکان بمونه. باید قدر لحظه هام رو بیشتر بدونم.

و این زمان لعنتی که داریم با امید ازش می گذریم چقدر میتونه بدی کنه! چقدر میتونه نفرت انگیز باشه! ای خدا:(

جالبه که با امید این زمان لعنتی رو تحمل کردم و آخرش شد هیچ!

این همه تلاش و چندین روز سر پا ایستادن و با امید کار کردن و جلو رفتن، نتیجه اش شد هیچ!

با امید آمپول رو شکستم و لابه لای پودر ها به دنبال یه جسم درخشنده بودم؛ اما هیچ خبری نشد. دریغ از یه جسم کوچولوی براق:(

خدای من! لعنت به زمان!خسته ام کرده این زمان.

میخوام داد بزنم بگم:" وایسا دنیا؛ وایسا دنیا؛ من میخوام پیاده شم!"

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت 9:3  توسط آرام  | 

من گریه می کنم اما زانو نمی زنم!

سکوت تو با این رنگ سیاهش گویی از عزاداری تدفین یک مرده باز می گردد.

گویی که این سکوت از همان دهانی نیست که از حنجره اش رنگین کمان هزار هیاهو سر می زد.

ساکت بمان؛

من گریه می کنم اما زانو نمیزنم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت 6:59  توسط آرام  | 

وقتی تو هستی تمامی جهان با توست.

وقتی تو نیستی فقط درماندگی و غم با من است!

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 17:57  توسط آرام  | 

      

فردا صبح زود من متولد میشم!

تولدت مبارک آرام جون!

یه عاااااااااااااااالمه بوس:*

 

و اما

 

امسال سالی متفاوت بود در زندگی من. برخی ابعاد ناشناخته ی وجودم رو امسال شناختم. درست همین امسال بود که متوجه شدم من هم همون کسی نیستم که تصور می کنم. من هم میتونم خطا بکنم. دیوانگی کنم. دوستی بر هم بزنم. بنشینم و نگاه کنم به عواقب کاری که درست چند ساعت پیش انجام دادم و حسرت بخورم و افسوس!

امسال با همه سختی هاش گذشت و من  یک سال بزرگتر شدم و امیدوارم بزرگتر شده باشم!

 

پی نوشت: بهترین هدیه روز تولدم رو امسال از بهترین و دوست داشتنی ترین دوستم گرفتم. ممنونم دوست خوبم. کاش می تونستم جبران کنم! ای کاش!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم اسفند 1387ساعت 16:40  توسط آرام  | 

۲۹ روز انتظار...

خیلی سخته انتظار! خیلی سخته منتظر بودن!

 

پی نوشت:

بیست و نه روز انتظار رسیدن بلورهای تازه ام. چقدر انتظار شیرین و طولانیه. حالا میفهمم نه ماه انتظار یعنی چی!!!

+ نوشته شده در  شنبه سوم اسفند 1387ساعت 7:46  توسط آرام  | 

نفرت انگیزترین جمله دنیا:

دوستت دارم!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم بهمن 1387ساعت 10:19  توسط آرام  |