|
|
|
|
|
شاپركم پيچ جاده هاي كوهستاني افسانه اي را عاشقانه دوست مي داشتم براي چه؟ آمدن تو را انتظار مي كشيدم؟ تو آمدي شاپركم. اما از كجا؟ از پشت كوه من؟ آخ كه چقدر خسيسم من. كوهت را كوه خودم خواندم كه حتي مالكيتم قراردادي هم نبود! چقدر خسيسم من! اما شاپركم، من كه طاقت آوردم. من كه خواستمت. نمي خواستم؟ خنده و گريه مان با هم نبود؟ تكيه دادي به كوه استواري كه به تو بخشيدمش. اما هرگز به تو خيانت نكردم. كردم؟ تو چطور؟ اصلاً آمدي كه چه؟ كه بروي؟ آه تو خيلي بازيگوشي شاپركم. آن كوه استوارمان را ديروز ديدي پشت مه؟ اصلا پشت مه قايم شده بود كه چه؟ كه نبينم لرزشش را؟ لرزشش از براي رفتن توست؟ بيا شاپرك بازيگوش ديوونه ي من! بيا مادر! بيا دلم لك زده صدايم كني « بچه »! من تو را به اين آساني بدست نياوردم كه از دست بدهم. پيچ جاده ها براي چه بود پس؟ امروز تو را گريستم. |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه هجدهم تیر 1387ساعت 18:47 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
But we know from those around us that this may not always be, It's the simple things that come between a father and a son, But when they try to talk, the knives are out before they have begun; Well, that was me, and I have seen the light that shines for eternity, Because I learned to say the word "I love you" ببين چه قلبايي شكستن توي دست روزگار ببين چشمايي رو كه گشتن پي نوري موندگار از عشق و باور بايد كه آخر بشه لبريز دلامون يه روزي هر جا پر بشه دنيا ازطنين صدامون پس بيا با هر زبون تو هم بخوون بخوون عاشقونه كنارم فرياد بزن بگو: دوست دارم. And this endless road that we are on, just keeps on going round, But there's one destination that always is here to be found, So come with me, and you will see the light that shines for eternity, Be strong and learn to say the words" I love you" فرياد بزن بگو: دوسِت دارم. The words "I love you". دوسِت دارم.
*اجرایی از کریس دی برگ و گروه آریان |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1387ساعت 15:33 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
"آي با شمايم...آي! اي شمايان! با شمايم، با ... شما، البته مي بخشيد. هان، همين جايم، همين جا، كهكشاني آن سوي خورشيد. در مدار غربت جاويد. در دل تاريكي مطلق. در كنار حق. اندكي اين سو ترك، آري همين جايم. چون شما؟ هرگز! مبادا اين! كه در آن ناميده روشن تان فرود آيم. كيستم؟ يك تكه تنهايي. ترستان بيهوده است از من آري، آري تك و تنهايم. . . . خواستم حرفي بپرسم، تا بدانم رنگ خوشبختي چيست؟ سرخ؟ يا خاكستري؟ يا زرد؟ سبز، يا آبي ست؟ و بدانم رنگ خوشبختي نيز شب ها تيره تر گردد؟ و هوايش سرد تر؟ يا ... بگذرم، بگذر. گر نشد پرسيد از ايشان هم نشد، باشد. مي توان باري شب كه شد از كهكشان ها پرسيد. مي توان از بيكرانه ي جاودان پرسيد." * م.اميد |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 11:19 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
من از اون آقاهه که پایین پله های ایستگاه قطار می ایسته و سرش رو بالا می گیره و زل می زنه به مسافر های پایین رونده از پله، خنده ام می گیره! |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم خرداد 1387ساعت 20:28 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
I bite! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه بیست و چهارم خرداد 1387ساعت 2:37 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
"رفتنت آغاز ويراني است حرفش را نزن! ابتداي يك پريشاني است حرفش رانزن! گفته بودي چشم بردارم از چشمان تو چشم هايم بي تو باراني است حرفش را نزن! آرزو داري كه ديگر بر نگردم پيش تو راه من با آن كه طولاني است حرفش را نزن! دوست داري كه بشكني قلب مرا دل شكستن كار آساني است حرفش را نزن! عهد كردي با نگاه خسته اي محرم شوي گر نگاه خسته ي ما نيست حرفش را نزن! خورده اي سوگند روزي عهد ما را بشكني اين شكستن نامسلماني است حرفش را نزن!" |
||
|
+
نوشته شده در جمعه دهم خرداد 1387ساعت 17:4 توسط آرام
|
||
|
|
|
|
|
يك نفر اينجا دلش گرفته! يك نفر اينجا بغضش تركيده! يك نفر اينجا اميد نداره ايمان نداره. هستي نداره. عشق نماندني ست... عشق رفتني ست يك نفر اينجا رفتني ست. پي نوشت: با تمام وجود دارم حسش مي كنم. با همه وجود دارم خدايي رو حس مي كنم كه هميشه هست؛ هميشه بوده. گاهي روزها و شرايطي رو به آدم نشون مي ده كه همين جوري باور كردنش سخته، خيلي سخت! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه هشتم خرداد 1387ساعت 22:39 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
+
نوشته شده در شنبه چهارم خرداد 1387ساعت 7:30 توسط آرام
|
||
|
|
|
|
|
برای از بین بردن میکروب های انگشتان پا از چه دارویی استفاده می کنیم؟ 1-استافینوفن 2-قرص 3-آمپول 4- شربت مجری: بنیامین 3 ساله پی نوشت: بنیامین خان، با جدیت همه اطرافیان رو وادار می کنه که در مسابقاتش به عنوان شرکت کننده حضور داشته باشند! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه یکم خرداد 1387ساعت 7:41 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
گاهی اوقات به جایی می رسی که برای فراموشی مجبور می شوی دفترچه ی خاطرات ذهنت را خط خطی کنی! اما نه؛ خط خطی اش که کنی ذهن است که مخدوش می شود. باید برگردی و آن چند صفحه را پاره کنی و گذشته را به حال پیوند دهی! و در این میان سال هایی از عمرت روی دستت می ماند که بی دلیل تباه شده!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 19:52 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
به به! مبارک ها باشه! بازی رو دیدید؟
بالاخره حق به حقدارش رسید و پرسپولیس قهرمان شد. درسته آبی می پوشم و درسته که هوادار هیچ تیمی نیستم ولی همیشه از برد تیم پرسپولیس ه که مشعوف می شم. وقتی ۹۰ دقیقه بازی تمام شد و بردی حاصل نشد، تقریباً داشتم سکته می کردم تا اینکه به نذر و نیاز متوسل شدم! به هر حال، تبریک و این حرف ها! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1387ساعت 21:45 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
تصور کنید شب باشد و در خوابگاه باشید و برای دوستتان جشن تولدی گرفته باشید و استادتون خانم دکتر - رئیس تحصیلات تکمیلی دانشکده - هم دست رد به سینه تان نزده باشد و در کمال ناباوری دعوتتان رو پذیرفته باشد و تشریف آورده باشد و کلی باعث افتخارتون بین بچه های خوابگاه شده باشد و به جای نیم ساعت ( که از جانب خودشون تعین شده بوده!) سه ساعت (تا آخر شب!) تو جشن بوده باشد و کلی از این و اون (!) گفته باشد و تمام مدت قهقهه زده باشید و خوابگاه رو به هم ریخته باشید و آخر شب هم با خانم دکتر هماهنگ کرده باشید و کلاس فردا صبح ساعت ۷ رو کنسل کرده باشید و آقایون رو مطلع نکرده باشید و صبح روز بعد رو تصور کنید که آقایون همکلاسی ساعت ۷ صبح تشریف برده باشند سر کلاس و جا تره و بچه نیست و این حرف ها و... و تصور کنید کلاس کوانتوم ساعت ۸ صبح رو با آقایون همکلاسی که مثلاً در صدد تلافی برآمده باشند و تمام صندلی های آن نیمه کلاس - که همیشه توسط دختر ها اشغال می شود و دید بهتری دارد و آقای دکتر بیشتر اوقات روی تخته ی آن نیمه کلاس می نویسد- پر شده باشد ( مثلا روی یکی یک عدد جزوه و روی دیگری یک عدد ورقه آچهار و روی یکی خودکار و شاید روی دیگری یک عدد همکلاسی آقا و ... ها ها! حالا تصور کنید همه ی اینها چه لذتی دارند! انگار خدا با ما ست و از همه این ها لذت بیشتری دارد نادیده گرفتن اینکه «جملات بسیار بلند یا بسیار کوتاه متوالی در فارسی مناسب نمی باشند» و ... پی نوشت: اووووووم! مسئله چه قدر پیچیده شده!:)) اصلاً مگه مسئله ای در کار بوده و ما خبر نداشتیم؟!
|
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1387ساعت 22:1 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
دیروز با دوستم به دیدن استاد جانمان رفتیم. این هم از همان دیدار هایی بود که تبدیل به خاطره ای ابدی می شود. ماجرا از اینجا شروع می شود: بنده دسته گلی خریدم و به همراه دوست جونم به دیدن استاد جان رفتیم. رفته بودیم روی پله های زندان نصیر(!) منتظر نشسته بودیم که استاد بیاید. تا اینکه به همراه استاد دیگری آمدند. کمی منتظر ماندیم که آن دیگری که نمی شناختیمش برود. بعد از کمی انتظار دیدیم هر دو از اتاق بیرون آمدند و استاد جان داشت در اتاقش را قفل می کرد که بروند. آن لحظه هول شدیم و سریع رفتیم جلو و روز معلم رو تبریک گفتیم و همین که خواستم گل رو تقدیم کنم استاد سریع به طرف در اتاق روبروییش رفت و گفت: ممنون. ولی این گل رو بدید به استاد فلانی! در رو باز کرد و منی رو که شوکه شده بودم به سمت اتاق این استاد راهنمایی کرد. دوست جونم هم که تکیه داد به دیوار و با چشمانی گرد شده نظاره گر ماجرا بود! استاد جان در رو باز کرد و خودش کنار در ایستاد و من رو به داخل راهنمایی کرد و گفت دکتر... این گل از طرف بچه های گروه فیزیک ه! (از طرفی من اصلاً این دکتر جوان رو نمیشناختم و مانده بودم خدایا ایشون که روبروم ه دانشجوست یا استاد!)تو اون لحظه می خواستم زمین دهان باز کنه و من رو ببلعه. داشتم از شدت عصبانیت منفجر می شدم اما به طور باور نکردنی خودم رو کنترل کردم و با استاد همراهی کردم که : بله بفرمایید؛ این از طرف بچه های گروه فیزیک ه! دکتر ... مات و مبهوت نگاه کرد و گل رو گرفت و تشکر کرد و به استاد جون گفت: ماجرا چیه؟ ایشون هم هی تکرار می کرد هیچی! بچه های گروه فیزیک براتون گل آورده ند! من هم که هول شده بودم ـ با لبخند و آرامش تصنعی ـ گفتم این برای روزه معلم ه (دقت داشته باشید که به مناسبت روز معلم نه! برای روز معلم!:)))) ) استاد جان هم خندید و گفت: خب معلومه دیگه برای روز مادر که نیست وقتی داشتم از اتاق بیرون می رفتم دکتر... گفت: خانوم این همکار من خیلی با من شوخی می کنه من بهش شک دارم. بگو قضیه چیه! رو به استاد جونی هم گفت: دکتر من این خانوم رو تا حالا تو عمرم ندیده بودم چطور می گی از بچه ها ی منه؟ من هم کم نیاوردم(!) و گفتم انشاءالله از این به بعد با هم آشنا می شیم! از اتاق که بیرون آمدم پاهام سست شده بود. با دوستم کمی روی پله ها نشستیم و تا چند دقیقه مات و مبهوت همدیگر رو نگاه می کردیم درحالیکه داشتیم می زدیم زیر گریه! گفتم این هم به جمع اساتید ... پیوست (آخه این چند وقت مدام داریم از طرف اساتید - با رفتار هایی در حد بچه های دبستانی- سورپریز می شیم!) به حیاط دانشگاه که رسیدیم دیدم استاد جان ایستاده بالای پله های آن طرف و منتظر ه. چشمم که بهش افتاد اشاره کرد که بیایید پیش من. به دوستم گفتم استاد داره به ما اشاره می کنه. چند لحظه بمونیم اینجا ببینیم چه کار داره. تا اینکه آمد به طرفمون و گفت چند لحظه صبر می کنید؟ ناهار خوردید؟ ما هم سرمون رو انداختیم پایین و از هر چند سوالی که می پرسه یکیش رو جواب میدیم! با کلی خواهش و این حرف ها کلید اتاقش رو داد و از ما خواست آنجا منتظرش بمانیم . خودش هم برای صرف ناهار رفت. حالا ببینید ماجرا از چه قرار بوده: استاد جان وقتی من رو می بینه همراه با یه سری از دانشجوهاش فکر می کنه من هم جزو این دانشجو هاش بوده ام و قصد داشته ام این گل رو تقدیم کنم به دکتر... و وقتی ایشون از اتاقش خارج شده مجبور شدم به ایشون تقدیمش کنم .به قول استاد تا حالا این قدر هم عکس العمل شدید نشان نداده بوده ها! ولی این بار به سرعت عکس العمل نشان می ده و بقیه ماجرا. من و دوستم رو که با هم می بینه بعد از کلی فکر تازه توی پله ها یادش میاد که ای بابا اینها کی هستند! دکتر ... رو هم مجبور کرده بود که تا ما آنجا هستیم گل رو براش بیاره!
پی نوشت: دارم کم کم قوائد ویرایش رو یاد می گیرم ها! اما نمی دونم چرا هیچ خوشم نمیاد که اینجا متن ویرایش شده بذارم! نقطه گذاری و ... رو هم فعلاً بی خیال! این ها رو گفتم که اساتید فکر نکنن شاگردشون بی سواته ها!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 7:42 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
انگار حرفی برای نوشتن نیست. شاید هم حرفی باشد اما جایی برای نوشتن نباشد. راستی، دلتنگی ها را می شود نوشت؟ حرف دل را چطور؟ احساس را چطور؟ جایی برای گفتن و نوشتن این ها می شناسید؟ آدمیزاد است دیگر! گاهی دلش می خواهد درد دل کند. شاید این کمی از دردش بکاهد. پی نوشت: این ها رو نوشتم که بگم هستم و کلید اینجا هم هنوز تو دستم ه ها! همین! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه ششم اردیبهشت 1387ساعت 11:23 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
اشک رازی ست! لبخند رازی ست! عشق رازی ست! قصه نیستم که بگویی/نغمه نیستم که بخوانی/صدا نیستم که بشنوی یا چیزی چنانکه ببینی/یا چیزی چنانکه بدانی من درد مشترکم مرا فریاد کن درخت با جنگل سخن می گوید/ستاره با کهکشان/علف با صحرا و من با تو سخن می گویم نامت را به من بگو/دستت را به من بده/حرفت را به من بگو/قلبت را به من بده من ریشه های تو را دریافته ام با لبانت برای تمامی لب ها سخن گفته ام و دست های تو با من آشناست!
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و هشتم فروردین 1387ساعت 20:59 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
و... تنها خداست كه مي ماند. :( |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387ساعت 6:25 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
"من در این خانه به گمنامی نمناک علف نزدیکم. من صدای نفس باغچه را می شنوم و صدای ظلمت را وقتی از برگی می ریزد. و صدای سرفه ی روشنی از پشت درخت، عطسه ی آب از هر رخنه ی سنگ، چکچک چلچله از سقف بهار. و صدای صاف، باز و بسته شدن پنجره ی تنهایی. و صدای پاک، پوست انداختن مبهم عشق، متراکم شدن ذوق پریدن در بال و ترک خوردن خودداری روح. من صدای قدم خواهش را می شنوم و صدای پای قانونی خون را در رگ، ضربان سحر چاه کبوتر ها، تپش قلب شب آدینه، جریان گل میخک در فکر، شیهه ی پاک حقیقت از دور. من صدای وزش ماده را می شنوم و صدای کفش ایمان را در کوچه ی شوق. و صدای باران را، روی پلک تر عشق، روی موسیقی غمناک بلوغ، روی آواز انارستان ها. و صدای متلاشی شدن شیشه ی شادی در شب، پاره پاره شدن کاغذ زیبایی، پر و خالی شدن کاسه ی غربت از باد." *سهراب پی نوشت1: مشکل بر طرف شد.دوباره میتونم به راحتی بنویسم. ممنون از دوستانی که برای حل این مشکل راه حل پیشنهاد دادن:) بعد نوشت2: خداي من! درست وقتي مشكل برطرف شده بود دوباره قاطي كرد!:((((((( |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه بیست و یکم فروردین 1387ساعت 11:33 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
امروز سرمستم! امروز از شنيدن صداي اذان صبح سرمستم! با شنيدن صداي اذان از خواب بيدار شدم؛ صداي اذاني كه به نواي استاد شجريان مي مانست. خيلي دلنشين بود؛ خيلي! همسايه روبرويي بود كه روي بام داشت به سبك خودش اذان ميداد. كاش دوباره بخواند! بعد نوشت: وايييي! من با بد بختي اين ها رو نوشتم. دوباره كيبوردم قاطي كرده. همه ي حروف رو نداره و اكثر حروف هم جاشون عوض شده!
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه شانزدهم فروردین 1387ساعت 6:20 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
برای تو که این روز ها شادی: " این روز ها که می گذرد شادم این روز ها که می گذرد شادم که می گذرد این روز ها شادم که می گذرد... " * قیصر امین پور |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه ششم فروردین 1387ساعت 6:7 توسط آرام
|
|
||
|
|
|
|
|
"باز کن پنجره را که نسیم، روز میلاد اقاقی ها را جشن می گیرد و بهار روی هر شاخه، کنار هر برگ شمع روشن کرده است همه ی چلچله ها برگشتند و طراوت را فریاد زدند کوچه یک پارچه آواز شدست و درخت گیلاس هدیه ی جشن اقاقی ها را گل به دامن کرده است. باز کن پنجره را ای دوست ... باز کن پنجره ها را... و بهاران را باور کن! *فریدون مشیری
سال نو رو به همه ی دوستان عزیزم تبریک می گم. من هم مثل ایشون برای تمام جوون ها آروزوی خوشبختی می کنمJ
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 6:15 توسط آرام
|
|
||