تبليغاتX
یادداشت های فیزیکی

یادداشت های فیزیکی

خداوند عشق است و عشق، زندگی و زندگی، جسارت است!

دنیای من شیرین نمی‌شود با این دو حبه قند

... و من اما دستانم بسته است. خداوند از ازل بسته بودشان، مبادا قفسی شوند و گنجشکی در اسراتشان.

و تو همانی که شنیدن شعرهایت از نوحه‌های مداح ها هم زجر آور تر است.

من اما زجر‌کشیدن را خوب بلدم، زجر دادن را نمی‌دانم؛ شاید تو بدانی. دیگر حتی نمی‌توانم تجسم کنم. نمی‌توانم حتی تصور کنم گوشواره‌هایی که دوستشان می‌داشتی آویز گوش من است. رویایی که در آن من غلام حلقه به گوش تو بودم، رویایی پوچ بود. تو راست می‌گفتی "دنیای ما شیرین نمی شود با این دو حبه قند"؛ هیچ‌وقت شیرین نمی‌شود.

خود می‌دانی که سهم من از زندگی نکبت بود و بدبختی؛ سهم تو اما چشمان او بود. خوشا به سعادتت. تو شاد باش. تو با او خوش باش. من مدت‌هاست خو گرفته‌ام به این نکبت.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم آذر 1388ساعت 7:32  توسط آرام  | 

تهوع

"من خیلی دوست دارم که شاه بلوط، لته کهنه و به‌خصوص کاغذ از زمین بردارم. خوشم می‌آید برشان دارم و تو مشت بگیرمشان. اول‌های پاییز توی باغ‌ها تکه روزنامه‌هایی پیدا می‌شود که آفتاب برشته‌شان کرده است، مانند برگ‌های مرده، خشک و شکننده‌اند، آنقدر زرداند که انگار در اسید پیکریک خیساندنشان. بعضی تکه کاغذها در زمستان خرد و له و لکه دارند؛ آن‌ها به زمین بر‌می‌گردند. بعضی‌های دیگر که خیلی تازه و حتی براق و سفید و تپنده‌اند، مانند قو آرام و موقراند، اما زمین از مدتی پیش، از زیر به دامشان انداخته است. آن‌ها پیچ و تاب می‌خورند، خودشان را از گل و لای می‌کنند ولی کمی آن‌طرف‌تر برای همیشه به زمین می‌افتند. همه این‌ها برای برداشتن خوب‌اند. گاهی صرفاً با نگاه کردنشان از نزدیک، لمسشان می‌کنم. گاهی هم جرشان می‌دهم تا جرق و جرق طولانی‌شان را بشنوم یا این‌که اگر خیلی خیس باشند آتششان می‌زنم و این کار مشکلی است..."

 

* تهوع/ ژان پل سارتر/ ترجمه امیر جلال الدین اعلم

+ نوشته شده در  جمعه ششم آذر 1388ساعت 19:17  توسط آرام  | 

متحیرانه

عجیبم من، عجیب!

یکی سیگار می‌کشه، با اشتیاق به چهره اش خیره می‌شم و از تک تک پک‌زدن‌هایش و فرورفتن لپ‌هایش لذت می‌برم؛ دیگری در کمال ناباوری وسط کار، سیگارش رو بر‌می‌داره و معذرت خواهی می‌کنه و میره چند تا پک می‌زنه، از شدت ترس و اضطراب می‌لرزم و حتی حاضر نیستم برگردم مبادا چشمم به اون صحنه بیافته!

چرا حتی یه عمل هم که از آدم‌های مختلف سر میزنه برای من ارزش یکسانی نداره؟!

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهارم آذر 1388ساعت 16:42  توسط آرام  | 

من و چه گوارا! جل الخالق!

حالا من هی به شما بگم که کوه خیلی فریبم میده که اونجا خودکشی کنم و شما باورتون نشه.

تا حالا سیگار نکشیده ام، به خدا! اما داره فریبم میده که امتحان کنما. خدا رو چه دیدی، شاید روزی روزگاری سیگاری قهار هم شدیم. آدم سیاستمدار نشه و نشه و وقتی شد، بشه چه گوارا! واجب شد کتاب زندگی نامه اش رو بخونم. چون کتابش گرون بود – من هم که خسیس- هنوز نخریدمش. حتی تصورشم نمی کردم نتیجه تست این بشه

 

نمی خواهید بدونید مثل کدوم رهبرهستید؟

 

Leader Test Results

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 8:14  توسط آرام  | 

 

"وقتی چشمانت را می‌بندی

 و سهم مرا از ستاره‌ها می دزدی

من چه بنویسم

 از راه‌هایی که با خورشید طی شد

و به افق لب‌های تو رسید؟! "

+ نوشته شده در  یکشنبه یکم آذر 1388ساعت 18:16  توسط آرام  | 

فقط ساسی جون:))

میگم خیلی هم بد نیست آدم هر چند وقت یه بار، کلاس ملاس رو بی خیال بشه‌ها! مثلاً آهنگ‌های بی‌کلاس گوش بده، غذاهای بی کلاس بخوره، رستوران بی‌کلاس بره، بی کلاس و لاتی حرف بزنه(حالا هر کی ندونه فکر میکنه من اند کلاسم!) و ...

اینارو گفتم که بگم امروز یه کم موسیقی‌های لهو و لعب (البته این ور آبی) گوش دادم. چقدر فاز مثبت داد. چقدر خندیدم. این آقای ساسی مانکن هم بدجوری آدم رو از این حال به اون حال میکنه ها(!). خدایی شعر‌ها و نوع خووندنشون خیلی خنده داره و آدم رو کلی شاد می‌کنه. فقط این‌که یه سری از کلماتشون انگاری جدیدند و ازشون سر در نمیارم کمی آزارم میده. از هر کی هم که معنیش رو می‌پرسم، بلد نیست. اینجا هم نمیگم، شاید معنیشون زشت باشه.

داشته باشید:

همونی که خیلی نایسه، عمراً سر کوچه وایسه...

 

 - چی شده؟ کسی نیگا نیگا کرده تورو؟ برم بکنم ادبش؟

 -  دکتره

 - برم دم مطبش؟

 - قلدره

 - بزنم تو دهنش؟

 

 

به‌به چه خانوم دکتری خورد به پستم، می تونم اسمتو بپرسم؟!...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 19:6  توسط آرام  | 

دفاع!

بالاخره تموم شد! این دختره دفاع کرد. دیگه نمیره کویر. دیگه حالا حالا ها از درس و دانشگاه خبری نیست.

خدای من باورم نمیشه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم آبان 1388ساعت 7:54  توسط آرام  | 

استاد گرامی به جای اینکه بهم آرامش بده؛ گند زد به اعصابم! دستش درد نکنه!
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و پنجم آبان 1388ساعت 12:39  توسط آرام  | 

خوشگل ترین هدیه

تو این اوضاع آشفته چقدر این عکس ها شادم کرد و حال و هوامو عوض کرد.

این‌ها نقاشی‌های محمدامین دوست داشتنیم هستند. نمی‌دونید چه حالی داشتم وقتی این‌ها رو کشید و گفت به من هدیه می‌ده تا همیشه یادش باشم. الهی قربونش برم.

 بعد از کشیدن نقاشی اول، از این دختره‌ی خنگ پرسید:

- این چیه کشیده ام؟!

- اوووووووووم! این یه درخته که روی نوک کوه کشیدی؟!

- نههههههههه! این یه شمعه! یه شمع برات کشیده‌ام!

 

 

 

پی نوشت: یاد داستان شازده کوچولو افتادم!

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم آبان 1388ساعت 17:24  توسط آرام  | 

از دختر ترشیده!

می خواستم از احساسم بنویسم؛ احساسی به چندشناکی وجودی که هوق ی نثارش می شود. می خواستم از نفرت ِ نداشته ام از آدم ها بنویسم؛ از تکراری شدن ها، از تکراری بودن ها، از زحمت ها و مزاحمت ها، از حبس شدن ها و حبس شدگی ها، از این زندانی ِ زندان بان.

منصرف شدم.

وبلاگ ترشش را خواندم و دوباره شوری در من به پا شد. وای که چه ها نمی کنی با این نوشته های شیرینت، دختر جان!

حالا باید بنویسم : من خوشبخت ترین و بهترینم؛ بی ناز، بی نیاز.

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 7:41  توسط آرام  | 

ما ایرانی ها...

چیزی که چند وقته فکر من رو مشغول کرده و بسیاری جاها عنوان شده، اینه که انگاری  اضافه کردن دو کلمه "ما ایرانی ها" به ابتدای جمله، برای ماها تبدیل به یه عادت شده. اصلاً فرقی نداره تو خود کشور باشیم و یاخارج از کشور، در هر صورت عادت کرده ایم که از این دو کلمه استفاده کنیم.

ما ایرانی ها می تونیم...

ما ایرانی ها خیلی باهوش هستیم.

ما ایرانی ها خیلی توانمندیم.

ما ایرانی ها در همه جای دنیا می درخشیم.

ای بابا! دست بردارید از این همه تفاخر به ایرانی بودن. هر بار که فردی این دو تا کلمه رو در ابتدای جمله اش استفاده می کنه، خنده ام می گیره. درست مثل کودکی که با حرف هایش افکار خودش رو ساده لوحانه لو میده! گویا خودمون هم در خوب بودن و توانمند بودنمون شک داریم و با این جملات تنها می خواهیم روی افکار خودمون سرپوش بذاریم. بابا بی خیال ایرانی بود. کاش یادمون باشه ما هر جای دنیا که باشیم و با هر نزاد و قومیتی، در درجه اول، انسان هستیم و بنده خدا و می توانیم توانمند باشیم و یا نباشیم!

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم آبان 1388ساعت 11:18  توسط آرام  | 

آخه کی باورش میشه این دختره داره دفاع می کنه؟

دیگه باید کم کم بگم:

 بای بای، دانشگاه سمنان! ما رفتیم.

بای بای، کویر.

بای بای، آسمون کویر.

ما هم رفتنی شدیم:)

واااااااااااااای! بعضی خداحافظی ها چقدر به آدم مزه میدن!

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم مهر 1388ساعت 14:43  توسط آرام  | 

تقدیمی!

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 15:39  توسط آرام  | 

سیاه سفید

آهای سفید پوستان، مبادا به خودتان غره شوید؛ اصلاً شما با ما سیاه پوستان تعریف شده اید! اصلاًشما به ما مدیون هستید. فراموش نکنید که اگر خداوند، ما سیاهان را خلق نمی نمود، تعریفی برای زیبایی و سفیدی وجود نمی داشت.

 

پی نوشت: خدا جون، این همه رنگ آفریدی، حالا حتماً باید ما رو این رنگی خلق میکردی؟! مذهبتو شکر…

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم مهر 1388ساعت 12:57  توسط آرام  | 

مهر ی متفاوت!

یکی دست این دختره رو بگیره ببره دانشگاه!
- من نمیــــــــــــــــــــخوام برم

امسال برای اولین باره که این دختره اشتیاقی برای رفتن به دانشگاه نداره. قدیما شروع سال تحصیلی جدید رو خیلی دوست می داشت؛ الان نداره؛ شاید چون شروعی در کار نیست. آخه این دختره، عاشق شروعه

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 12:59  توسط آرام  | 

صد سال تنهایی

نگران نباش! مردن خیلی سخت تر از زنده ماندن است. انسان ها به سادگی نمی میرند!

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 12:55  توسط آرام  | 

آزارم می دهد...

  آزارم می دهد...

شخصی که موقع صحبت کردن، درست مقابل آدم از فاصله نیم متر جلوتر میاد و هرم دهانش به صورت آدم می خوره و عقب تر رفتن آدم باعث جلوتر آمدن او می شه!

+ اجبار به شرکت در مجلس ختم آدمی که تا حالا تو عمرم ندیدمش!

+ مکالمه با آدمی که علاقه ای به صحبت کردن باهاش ندارم و ول کن نیست!

+ زندگی در مملکتی که یه بچه دیپلمه خنگ که اتفاقاً همسن و سال  خودم هم هست، تو یکی از ادارات کاره            ای باشه. بچه خنگی که از دوره ابتدایی به زحمت (آن هم با تلاش های فراوان مادرش برای نمره گرفتن از معلم ها!) تو درس هاش نمره می آورد و حتی همیشه املاء فارسی رو هم تجدید می شد! چقدر زور داره این آدم بیاد بگه می خوام پارتی ات بشم برای استخدام تو فلان جا.

 + زندگی در مملکتی که برای بچه تنبل هاش که تو علی آباد کتول لیسانس بازیگری گرفتن کار باشه اما برای فوق لیسانس فیزیکش نه!

 + خوندن کتابی که خیلی ها اعتقاد دارند کتاب خیلی خیلی خوبیه و من بار ها و بارها اون رو نیمه خوانده ام و هیچ وقت نتونستم خودم رو مجاب کنم که این کتاب حتی ارزش خوندن داره!

 + آدمی که مدام دیگران رو دهاتی خطاب میکنه و احساس می کنه خودش خیلی باکلاسه و شهری ها در همه موارد خیلی بالاتر از دهاتی ها هستند!

 + آدمی که اصرار داره بگه اهل کتاب و صنعت سینماست و تو هر بحثی فقط و فقط حرف هاش جمله های توی فیلم ها کتاب ها هستند.

 + دوستی که ادعای دوستی داره و درست، هر وقت باید باشه، نیست!

 + کسی که خودش عاشقه و برای عشق شخص دیگری ارزشی قائل نیست.

+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم شهریور 1388ساعت 12:11  توسط آرام  | 

 

ای مردم! بدانید و آگاه باشید که موبایل، وسیله ای شخصی است. بنابراین بر همگان واجب است که صبر پیشه سازند و به موبایل اعضاء خانواده و دوستان خود پاسخ ندهند!

 

پی نوشت: آدم به گوشی استادش زنگ میزنه امید داره که خود آقای استاد گوشی رو جواب بده، نه دخترش!

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم شهریور 1388ساعت 13:16  توسط آرام  | 

تا توانی دلی بدست آور! یعنی شدنیه؟!

پسرک سرباز روی برجک دیدبانی مشغول دید زدن بود. میشه گفت مشغول دید زدن "هیچ" بود. انگاری بعد از مدت ها یه دخترک دیده بود که غرق در افکار خودش توی یه روز داغ داشت قدم میزد؛ کنار خیابانی که قطعاً جای قدم زدن نیست! پسرک یه آدم دیده بود؛ سوت می زد و سوت می زد و سوت. دخترک هوس کرد برگرده و دستی تکون بده بلکه از این پایین مایین ها جوونک رو شاد کنه و...

یادش به خیر

بچه دبیرستانی که بودیم، وقتی ظهر ها داشتیم از مدرسه به خونه بر می گشتیم، همه جمع می شدیم پشت یه شیشه اتوبوس(سرویس مدرسه) و برای سرباز های تو برجک دیدبانی و برای عابرینی که تو حال خودشون بودن، برای پسرک هایی که سر کوچه هاشون جمع می شدن، زبون درازی می کردیم! چه کیفی داشت وقتی عکس العمل مردم رو می دیدم؛چه کیفی داشت وقتی دل سرباز بالای برجک دیدبانی رو بدست می آوردیم. چه کیفی داشت وقتی آدم هایی که هیچ همدیگر رو نمی شناختیم برای یه ثانیه زبون درازی کردن، راس ساعت، هر روز میومدن سر خیابون هاشون!

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی و یکم تیر 1388ساعت 16:32  توسط آرام  | 

جای پای دوست

" ابرها رفتند.

یک هوای صاف، یک گنجشک، یک پرواز.

دشمنان من کجا هستند؟

فکر می کردم:

در حضور شمعدانی ها شقاوت آب خواهد شد.

 

دوستان من کجا هستند؟"

 

رخت باید بربست از این دنیای پوشالی پر تزویر!

دلم تنگ است.

.................................................................

خسته شده ام از این دنیای پر رنگ و ریای اینترنت. دلگیرم از رفیق های نارفیق؛ از دشمن های دشمن کش!

کم کم باید رفت. گیریم از دنیای واقعی نشه رفت، از اینجا که میشه!

 

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم تیر 1388ساعت 11:16  توسط آرام  |